تبليغاتX
aftertime
تو به حرف زدنت ادامه بده دوست من

                               به جوابي که نمي دهم توجه نکن  

                                                             و  چشمهاي بسته ام را ناديده بگير


نمي داني که چقدربعضي وقتها حرف زدن   سخت ميشود . درست مثل وقتي که تازه از خواب بيدار شده اي، زماني که ذهنت ميان خواب و بيداري تقسيم شده  است 
نمی دانی  که چقدر بعضي وقتها  دوست دارم چيزي نگويم , مثل صبحها که دهانم تلخ است ، گلويم خشک است , صبحهايي که خواب همه چيز است و  واي که اگر کسي خواب را به من ميفروخت بدون شک خوشبخت ميشد 
نمی دانی که چقدر بعضي وقتها  توضيح دادن سخت مي شود ، درست مثل اکنون ، اينکي که بسيار دوست دارم اعمالم حرفهايم باشند .آيينه اي شوم تمام قد درمقابلت تا اعمالت اعمالم را بسازند  و  حرف هايت حرفهايم را . آيينه اي شوم تا کارهايم توضيحي نداشته باشند ، آينه اي باشم تا خود را ديده باشي


آري دوست من تو به حرف زدنت ادامه بده،  بي شک تمامي حواس من پيش توست
 
 

 نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 20:26  توسط نمسیس  | 

نمی دانم این سال نو بوده که بیشتر انتظار آمدن ما را کشیده یا ما بودیم که بیشر انتظار آمدن سال نو را داشته ایم . هر چه که هست اکنون به هم رسیده ایم . شما را نمی دانم اما من دستهایم را باز میکنم تا او مرا در بر گیرد و با او همراه میشوم .

درست یا غلط بودنش را در طول مسیر لمس خواهم کرد و خواهم دید ،  اما چیزی در درونم می گوید ساز مخالف زدن اینجا جواب نمی دهد , همراه شو ...



عید رو به همتون تبریک میگم

 نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت 16:48  توسط نمسیس  | 


وقتي همه ي دلتنگي هاي تو و همه ي بي تفاوتي هاي من يک جا جمع شدند  ، محو شدند آن دلتنگي هاي معصومانه ات  , هيچ شدند آن انتظار هاي هر لحظه ايت . بي تفاوتي من به اندازه ي تمام فاصله اي بود که بين ما به وجود آمده.
تو هم سعي کن فراموش کني اين که چگونه بوديم ، اين که چگونه هستيم .به سراغ ديگران هم نرو  ، آنها نميتوانند کاري برايت بکنند ؛ چيزي که تمام شده را شروع دوباره اشتباه است . خوب يادم است که خودت هميشه ميگفتي هر کس دوره اي دارد . دوره ي ما هم تمام شده ، چه فرقي ميکند ؟ دوره ي من يا اینکه دوره ي تو....
هر کس هم چيزي پرسيد همین حرفها را برايش تکرار کن .آن وقت تو همچنان خوب باقي ميماني و من آنقدر بد که هيچ کس لحظه اي حق را به من ندهد. آن وقت تو همچنان آنقدر  محبوب باقي خواهي ماند که بتواني دوباره شروع کني درست مثل بارهای قبل و من آنقدر منفور که تا مدتها تنها باشم درست مثل بار قبل .

اميدوارم بهترينها نصيبت شود ؛ نگران من هم نباش من خود بدترين ها را به جان ميخرم

                      و از اينجا خواهم رفت . به کجایش  چندان مهم نيست ، شايد به جهنم شايد به درک ...



 نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 21:16  توسط نمسیس  | 


     Almost left behind     

Suitcase of memories

times comes after times


 نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم دی 1387ساعت 22:36  توسط نمسیس  | 

از فاصله ها حرف نميزنم ... از فاصله‌اي كه گرفتم حرف ميزنم ...
از اينكه وقتي نوشته‌هاي قبليه اينجامو ميخونم قاه‌قاه ميخندم!
همين بس كه همين آخريا با اسم مستعار كامنت داده بود كه بروبابا با اين نوشته هات ... همونقدر اميدي هم كه داشت شايد يه چيزه جالبي بخونه پريد!
دري وري زياد ميگم ... ولي زياده گويي نميكنم ... پاييز(پادشاه فصل ها)، رفت و من چرا چسبيده‌م ... ؟!
اينجارو خيلي دوست دارم و براي همينه كه نميخوام اين لكه‌ها به بيغوله ببرنش! ... بهترين آرزوهارو ميكنم براي دوستم ... نمسيس ... و اينكه خيلي دوست دارم.
نقطه سر ِ خط

 نوشته شده در  پنجشنبه پنجم دی 1387ساعت 14:33  توسط هزارچهره  | 




ای برف نبار 

                  ای برف نبار بر زمین نفرین شده ی  ما ، نبار 

ای برف نبار، سفید نکن  ، تطهیر مکن ، زیبا نگردان 

ای برف نپوشان این زشتی های مارا  . زشتهای ما اندک نیستند  آنها تو را نیز زشت میکند ، ناپاک میکند  ، آب می کنندت 

 ای برف نبار  بر این مردمانی که نفرینت میکنند به سادگی ، برای اندکی خیس شدن،اندکی لغزیدن برای دقایقی که با خاطر تو از دست میدهند .

ای برف تو وجودت متعالیست ، همان جا که هستی بمان 

ای برف

         بارها

               و بارها

                         میگویمت نبار 

اما اگر خواستی بباری  دلت را خوش کن به شادی کودکانی که شبها برای باریدنت  دعا می کنند



 نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت 23:41  توسط نمسیس  | 

دلتنگیهای آدمی را باد ترانه ای میخواند ؛ رویاهایش را ، آسمان پر ستاره نادیده میگیرد و هر دانه ی برف به اشکی نریخته می ماند .

                            یک ساعت ، یک روز ، یک سال .....

چند وقت گذشت ؟ من کجا هستم ؟ من کجای این دنیا ایستاده ام؟
 به سان قمار بازی که زمانی خوب میبرد .زمانی نه چندان دور
                          
                            یک ساعت ، یک روز ، یک سال ......

 اینها قضا است یا قدر ؟ امتحان است یا قهر؟
 چه کنم وقتی از دست رفته میبینم آنچه را که داشتم یا بر باد رفته میبینم آنچه را بدان دلخوش بوده ام؟
خدایا آیا نماز قضا به وقت اذان و روزه ی واجب به ماه حرام به کارم می آیند؟

 آرام آرام باد شروع به وزیدن کرده است
                                          ابرها در آسمان پرسه میزنند
                                                                     ستاره ها محو میشوند
                                                                                           باز امشب برف خواهد بارید ....


 نوشته شده در  جمعه یکم آذر 1387ساعت 0:38  توسط نمسیس  | 

گفتم نمی نویسم . گفتن بنویس
گفتم چرته . گفتن چرت بنویس


دلمو خوش کردم به عادت کردن به هر چيز
به دوستام که شايد سال ديگه باشن شايد نباشن
به نت که فقط باشه حتي وقتي کاري باهاش ندارم
به جمعه اي که تازگيا زود ميادو ميره
به 2 واحد کار آموزيي که شايد تو اون یکی چیزی یاد بگیرم
به کنکوري که زودتر بياد و بره  شايد سربازي رفتنم رو دو سال عقب بندازه
به شانسي که بالاخره يک روزي هم سراغ من بياد
به خواهرم ...
به فردا...
و به خیلی چیزای دیگه که نه میشه گفت نه میشه نوشت ...



 نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مهر 1387ساعت 22:15  توسط نمسیس  | 

آفتابم متولد شده است...

                         دمی پیش ، چندین ساعت ، چندین دقیقه

                                                                            و جهان را به سوی خود میخواند


در پس هر غروب چون عاشقی که از رفتن معشوق بسیار گریسته باشد  به خواب میروم و هر بامدادان همچون تمامی گلهای آفتابگردان فراز و فرودش را به نظاره می نشینم .

آفتابم متولد شده است ، برای آن چندمین باری که تعدادش نمیدانم

و  امروز درخشان تر از هر روز ، مرا بی تاب تر ازهر بار،   در خود محو میکند .


 همچون همیشه ....
                           آسمان چون دوستی
                                                     پناهم می دهد

     



.

 نوشته شده در  چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 16:50  توسط نمسیس  | 


من در خراباتی زندگی میکنم که مردمش افسوس میخورند برای گذشته ای که گذشته و آینده ای که هنوز نیامده و شاید هرگز نیاید. مردمی دارد که به گمانم در تنهایی هایشان بسیار گریه میکنند و بسیاردوست می دارند  این گونه بودن را که پیله هایشان را محکمتر کنند ، خلوتهایشان را طولانی تر  کنند ، دوستانشان را برگزیده تر  کنند .  به سرعت در این راه  پیش روند و به اکراه آورند دست از بغل بیرون  اگر دست محبت سویشان  یازی .


 اینان دستهای خود را به سینه می فشارند ، گاردهایشان همیشه بسته اس ، همواره پیش میگیرند که پس نیفتند . تیغ می کشند که زخم نخورند ، این جماعت عکس خود در آینه می شکنند .

 

دیدارهایشان با یک سلام آغاز و با یک خداحافظ پایان می یابد ، شاید در آن میان برای برای تنوع یکدیگر را نیز متهم کنند .این مردمان همان هایی هستند که می پندارند اگر به خوبی دیروز باشند در ورطه ی تکرار افتاده اند .


در این خرابات  شیشه ها زود  می شکند مانند  دل ساکنانش  و دیوارها زود  فرو میریزد همچون آبروی مردمانش. اینجا داستانهای زیادی در پس هم می گویند و زود فراموش می شوند دوستی ها در پس چهره ی مصلحت ها .

 

این خرابات زمانی سبز بود ،  زمانی نه چندان دور ، اما خیلی زود  زرد شد ،خیلی زود  خشکید و من دیگر به بعد آن نمی اندیشم . اینان را به حال خود رها میکنم ، بگذار باقی مانده ی این دیوارها نیز فرو بریزد ،  اما یک چیز هنوز مرا آزار میدهد که من و یا شاید ما ( چون هستند کسانی در بین آنان که میدانم  اصل را فراموش نکرده اند تا فرع آنان را بازی دهد) خواهیم نشویم همرنگ ، رسوای جماعت شیم؟




 نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 15:35  توسط نمسیس  | 

 

Template designed by HGH & Mammad © 2006 "AfterTime" ® IT Center