|
قطار با سرعت به راهش ادامه میداد و ما همگی مسافران آن بودیم , هر یک در کوپه ای جداگانه.
گاه گداری قطار می ایستاد و عده ای سوار میشدند و صد البته عده ای پیاده
به تدریج با هم آشنا شدیم . من با تو , تو با او , او با دیگران و دیگران با من
همه با هم دوست بودیم , به هم سر میزدیم , از دیدن هم شاد می گشتیم و آنقدر پیش رفتیم که یکدیگر را به کوپه ی همدیگر دعوت کردیم
از همان ابتدا بود که فهمیدم کوپه ی من از بقیه شلوغ تر است و من شلوغی را بسیار دوست می داشتم. زمان گذشت و همه چیز خوب بود تا اینکه هر کدام از شما از من خواستید تنها شما را بخوانم و من دوست نداشتم این گونه باشد.
همگی مرا دوست داشتید و من نیز همه ی شما را دوست داشتم , شما من را فقط برای خود میخواستید و من همه ی شما را برای خود میخواستم.
و در این بین قطار با سرعت پیش میرفت
دوست نداشتم کوپه ای دو نفره داشته باشم . کوپه ی من برای تمام شما جا داشت اما این را نفهمیدید و من نا امیدانه شما را نگاه میکردم که چگونه برای از هم پیشی گرفتن تلاش می کردید
از آن زمان تا کنون قطار بارها ایستاده است و افراد بسیاری جمع ما را ترک کرده اند اما شما هنوز هستید, شما از قطار پیاده نشده اید اما دیگر سراغ من هم نیامدید . کوپه های اطراف همه شلوغ بودند , صدای خنده ی شما را می شنیدم اما شما صدای گریه های من را نه . غریبه ها از راه رسیدند و شما را با خود بردند و منی که همه ی شما را دوست داشتم تنها ماندم.
ای کاش قطار می ایستاد تا من پیاده شوم

|