تبليغاتX
aftertime
aftertime



THE LAST

 

همواره همین طور بوده . از چند روز قبل شروع می شود . از چهارشنبه ی آخر سال و از آنجاست که شروع میکنم به شمردن . آخرین چهارشنبه , آخرین پنجشنبه , آخرین جمعه .........

آخرین قرار , آخرین دیدار , آخرین صحبت ها

جلوتر می روم و کودکانه تر می شود

آخرین روزها , آخرین صبحانه , آخرین شام , آخرین دقایق , آخرین ثانیه ها ...........

و آه که چه احساس بدیست وقتی میدانم این ها آخرینند و چقدر این آخرین ها غمناکند . اما درست چند ثانیه بعد همه چیز عوض میشود .

اولین ثانیه ها , اولین دقایق , اولین ساعات , اولین روز..........

و وای که چقدر این اولین ها در برابر ان آخرین ها بیهوده اند

همواره چنین بوده و خواهد بود . آنچه از دست می رود عزیز تر است

تفاوتی بین اولین و آخرین نیست اما باز صدایی به من میگوید این آخرین پست سال 85 ات بود

 

دوستان عزیز سال نوتون مبارک و بیاید این بار درخواستهای کوچکی داشته باشیم در آستانه ی تحویل سال تا تلافی شود تمام آن خواسته های بزرگ و بی جواب سالیان قبل

 

دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385  توسط نمسیس  |

 

شکلات


با يك شكلات شروع شد . من يك شكلات گذاشتم كف دستش . او هم يك شكلات گذاشتم توي دستم . من بچه بودم ، او هم بچه بود . سرم را بالا كردم . سرش را بالا كرد . ديد كه مرا مي شناسد . خنديدم . گفت : « دوستيم ؟» گفتم :«دوست دوست» گفت :«تا كجا ؟» گفتم :« دوستي كه تا ندارد » گفت :«تا مرگ؟» خنديدم و گفتم :«من كه گفتم تا ندارد» گفت :«باشد ، تا پس از مرگ» گفتم :«نه ،نه،گفتم كه تا ندارد». گفت : «قبول ، تا آن جا كه همه دوباره زنده مي شود ، يعني زندگي پس از مرگ. باز هم با هم دوستيم. تا بهشت ، تا جهنم ، تا هر جا كه باشد من و تو با هم دوستيم .» خنديدم و گفتم :«تو برايش تا هر كجا كه دلت مي خواهد يك تا بگذار . اصلأ يك تا بكش از سر اين دنيا تا آن دنيا . اما من اصلأ تا نمي گذارم » نگاهم كرد . نگاهش كردم . باور نمي كرد .مي دانستم . او مي خواست حتمأ دوستي مان تا داشته باشد . دوستي بدون تا را نمي فهميد .
×××
گفت : «بيا براي دوستي مان يك نشانه بگذاريم» . گفتم :«باشد . تو بگذار» . گفت :«شكلات . هر بار كه همديگر را مي بينيم يك شكلات مال تو و يكي مال من ، باشد ؟» گفتم :«باشد»
هر بار يك شكلات مي گذاشتم توي دستش ، او هم يك شكلات توي دست من . باز همديگر را نگاه مي كرديم . يعني كه دوستيم . دوست دوست . من تندي شكلاتم را باز مي كردم و مي گذاشتم توي دهانم و تند تند آن را مي مكيدم . مي گفت :«شكمو ! تو دوست شكمويي هستي » و شكلاتش را مي گذاشت توي يك صندوق كوچولوي قشنگ . مي گفتم «بخورش» مي گفت :«تمام مي شود. مي خواهم تمام نشود. مي خواهم براي هميشه بماند»
صندوقش پر از شكلات شده بود . هيچ كدامش را نمي خورد . من همه اش را خورده بودم . گفتم : «اگر يك روز شكلات هايت را مورچه ها بخورند يا كرم ها ، آن وقت چه كار مي كني؟» گفت :«مواظبشان هستم » مي گفت «مي خواهم تا موقعي كه دوست هستيم » و من شكلات را مي گذاشتم توي دهانم و مي گفتم :«نه ، نه ، تا ندارد . دوستي كه تا ندارد.»
×××
يك سال ، دو سال ، چهار سال ، هفت سال ، ده سال و بيست سال شده است . او بزرگ شده است . من بزرگ شده ام . من همه شكلات ها را خورده ام . او همه شكلات ها را نگه داشته است . او آمده است امشب تا خداحافظي كند . مي خواهد برود آن دور دورها . مي گويد «مي روم ، اما زود برمي گردم» . من مي دانم ، مي رود و بر نمي گردد .يادش رفت به من شكلات بدهد . من يادم نرفت . يك شكلات گذاشتم كف دستش . گفتم «اين براي خوردن» يك شكلات هم گذاشتم كف آن دستش :«اين هم آخرين شكلات براي صندوق كوچكت» . يادش رفته بود كه صندوقي دارد براي شكلات هايش . هر دو را خورد . خنديدم . مي دانستم دوستي من «تا» ندارد . مثل هميشه . خوب شد همه شكلات هايم را خوردم . اما او هيچ كدامشان را نخورد . حالا با يك صندوق پر از شكلات نخورده چه خواهد كرد ؟؟
 
نويسنده : زري نعيمي



*************************************



یک داستان کوتاه که خودم خیلی خوشم اومد , یک بار هم بزارین یک چیز از کس دیگه اینجا بزنم .
یک جورایی با پسره حال کردم شاید خودم شبیهش باشم .

پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385  توسط نمسیس  |

 

دیگران

 

قطار با سرعت به راهش ادامه میداد و ما همگی مسافران آن بودیم , هر یک در کوپه ای جداگانه.

گاه گداری قطار می ایستاد و عده ای سوار میشدند و صد البته عده ای پیاده

به تدریج با هم آشنا شدیم . من با تو , تو با او , او با دیگران و دیگران با من

همه با هم دوست بودیم , به هم سر میزدیم , از دیدن هم شاد می گشتیم و آنقدر پیش رفتیم که یکدیگر را به کوپه ی همدیگر دعوت کردیم

از همان ابتدا بود که فهمیدم کوپه ی من از بقیه شلوغ تر است و من شلوغی را بسیار دوست می داشتم. زمان گذشت و همه چیز خوب بود تا اینکه هر کدام از شما از من خواستید تنها شما را بخوانم و من دوست نداشتم این گونه باشد.

همگی مرا دوست داشتید و من نیز همه ی شما را دوست داشتم , شما من را فقط برای خود میخواستید و من همه ی شما را برای خود میخواستم.

و در این بین قطار با سرعت پیش میرفت

دوست نداشتم کوپه ای دو نفره داشته باشم . کوپه ی من برای تمام شما جا داشت اما این را نفهمیدید و من نا امیدانه شما را نگاه میکردم که چگونه برای از هم پیشی گرفتن تلاش می کردید

از آن زمان تا کنون قطار بارها ایستاده است و افراد بسیاری جمع ما را ترک کرده اند اما شما هنوز هستید, شما از قطار پیاده نشده اید اما دیگر سراغ من هم نیامدید . کوپه های اطراف همه شلوغ بودند , صدای خنده ی شما را می شنیدم اما شما صدای گریه های من را نه . غریبه ها از راه رسیدند و شما را با خود بردند و منی که همه ی شما را دوست داشتم تنها ماندم.

ای کاش قطار می ایستاد تا من پیاده شوم

 

 

شنبه دوازدهم اسفند 1385  توسط نمسیس  |

 

درخواست

من بودم و تو بودی و یک بیابان ...... نه صبر کن او هم بود. تا چشم کار می کرد مردم بودند.
اندکی جلوتر رفتیم , از یکی پرسیدم اینجا چه خبر است
گفت روز بخشش خداوندیست , روز رحمت , هر آنچه می خواهی بر آورده خواهد شد
گفتم هر آنچه؟
گفت آری اما تنها یک خواسته
مردم به صف ایستاده بودند ,صف طویلی بود تا بی انتها رفته . ما نیز به صف پیوستیم
اول تو بعد من بعد او
اندکی بعد او لب به سخن گشود . از خود گفت , از کرده ها و نکرده هایش , از داشته ها و نداشته هایش , از خواسته و نخواسته هایش
و من فقط گوش می کردم بدون آن که به درستی و نادرستی گفته هایش شک کنم . من گوش کردم .... مثل گذشته ...... مثل همیشه
و باز آن حس آشنا بازگشت ... چیزی بین ترحم و محبت .... خود نیز درست نمی دانم و من دیگر به خود نیاندیشیدم
جای خود را به او دادم برای زودتر به خواسته رسیدنش
شدیم تو او من
این که چقدر گذشت را نمی دانم که نوبت به تو رسید , سپس او رفت و در آخر من
از من پرسیدند از خداوند چه میخواهی
و من تو را خواستم . چیزی که از ابتدا می دانستم , بر خلاف آنان که بارها خواسته هایشان در امتداد صف تغییر کرد
آنان گفتند انچه میخواهی از آن دیگریست و با دست او را نشان دادند
گفتند چیز دیگری بخواه
اما من بی آن که کلمه ای بگوئم از آنجا دور شدم و به سمت تو آمدم
پرسیدم تو چه خواستی
گفتی یک دوست
گفتم هر دوستی؟
خندیدی و گفتی فقط یک دوست
او آمد و تو را با خود برد و من ماندم و یک بیابان و یک حس غریب

پنجشنبه سوم اسفند 1385  توسط نمسیس  |

 

 

 

 

runner
Sunshine
once again
dying in the sun
Eyes Wide Shut
New year has come
As you wish
birth
دری وری
snow

 

آبان 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
اردیبهشت 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
آذر 1386
آبان 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385

 

نمسیس
هزارچهره

 

myself
کمدی الهی
Musical wishes
خراش های عشق
ferro
Miss September
دنياي رنگارنگ
dreamer
بارقه های شفق
لونه جغد نادون
بیتا
یک منحنی بسته
کلید
دری وری
دل نامه
از هر دری سخنی
devil
میعاد در لجن
Kidnapped
فریاد سکوت
hghglobvil

 

 

RSS 2.0