مدتها پيش بايد به سراغت مي آمد . آن هنگام که فراخوانده بوديش. آن هنگام که همگان فکر ميکردن همه چيز شوخيست. آن هنگام که هيچ کس انتظار آمدنش را نمي کشيد , تو چشم به راه ماندي , چشم به در , اما او نيامد آن هنگام که صداي گريه هايت را همه می شنيدند , خرد شدنت را همه می ديدند . خوب به خاطر ندارم چند بار خوانديش , حسابش از دست خودت هم در رفته بود ,در خلوتهای تنهاييت آن هنگام که در مقابل طوفان مشکلات کمر خم کرده بودي آن هنگام که دوستان و دشمنان موذيانه خنده هاي فتح ميکردند . و او همچنان از آمدن سر باز ميزد.
خيلي ها گفتند تو نزد او بروي .گفتی شکسته ام اما نه آن قدر که به سراغش بروم . به او احتياج داشتي اما او بايد خود مي آمد. خداوند بايد او را به آمدن راضي ميکرد و شايد او خداوند را!!!!!
زمان گذشت و گذشت . بديها خوب شدند , تيرگي ها روشن شدند و افراد چهره عوض کردند . سختي ها از بين رفتند و تو خواستي مجددا روي پاهايت بايستي و آن هنگام بود که او آمد . درست زماني که آمدنش سودي نداشت , زمانی که از خواندنش دست برداشته بودی
بی احساس با او روبه رو شدی, بهت زده نگاهش کردی .ناباورانه دستان سردش را فشردی , اما او به تو لبخند زد خوب به یاد دارم به درون خانه راه نمایی اش نکردی او خود داخل شد. از آن به بعد هر چه بین شما گذشت را کسی نمی داند و آنچه بین شما گفته شد را کسی نشنید . اما همگان دیدند مرگ از لحظه ای که از خانه ات بیرون آمد همواره در کنارت بود تا هر وقت خواندیش اجابت کند........
 |