تبليغاتX
aftertime
aftertime



زندگی ِ برتر

بيرون ميروم ... چيزی ميابم ... به خانه می آورم ... ميخورم ... ميخوابم ... بيرون ميروم ...
روزهايی ميشود كه چيزی نميابم ... شخصی ست كه در اين مواقع به من كمك ميكند ...
ادامه ميدهم ... از ديگران كمك ميگيرم و زندگی ميكنم ...
دو بشر از كنارم رد ميشوند ... پدری ست كه به پسرش ميگويد مثل من نباشد ... ميگويد كه آدم نبايد محتاج ديگری باشد ...
ميگذرند و می روند ... می انديشم كه دوست ندارم محتاج باشم ... كوله بارم را برميدارم و حركت ميكنم ...

سالهاست كه اينجا را يافته ام ... نقطه ای ست در گوشه ی جهان ... من هستم و طبيعت ... احتياجاتم را فراهم آورده ام ... به اطراف ميروم ... آنچه را كه فراهم آورده ام برميچينم ... به خانه می آورم ... ميخورم ... ميخوابم ... به اطراف ميروم ...
ميگذرانم ... مستقل هستم و زندگی ميكنم ...
دو بشر از كنارم رد ميشوند ... دختری ست كه به مادرش ميگويد چه خوب است كه آدم اينگونه باشد ... مادر فوراً ميگويد نه ... ميگويد كه خوب نيست ... ميگويد اينجوری هيچ فايده ای به هيچ كس نميرسد ... ميگويد انگار كه اصلاً همچين كسی وجود ندارد ...
ميگذرند و می روند ... می انديشم كه ميخواهم فايده ای داشته باشم ... آنجا را رها ميكنم و حركت ميكنم ...

در جايی شلوغ و پر رفت و آمد ساكن هستم ... بيرون ميروم ... چيزی ميابم ... به خانه می آورم ... ميخورم ... ميخوابم ... بيرون ميروم ...
افرادی هستند كه گاهی چيزی را نميابند تا بگذرانند ... از احوالشان جويا ميشوم و به آنها كمك ميكنم ...
ادامه ميدهم ... به ديگران كمك ميكنم و زندگی ميكنم ...
دو بشر از كنارم رد ميشوند ... پسر جوانيست كه به هم سن خود ميگويد اينگونه خيلی خوب است ... ميگويد اون نيز ميخواهد به ديگران كمك كند ...
پسر ديگر ميگويد نه ... ميگويد اينجوری افرادی به وجود می آيند كه به كمك نياز دارند ... ميگويد كه اگر كسی كمك نكند، كسانی هم نيستند كه كمك بگيرند و محتاج بودن نابود ميشود ...
ميگذرند و ميروند ... می انديشم كه دوست ندارم محتاج بودن را رواج دهم ... كوله بارم را برميدارم ...
سرگدانم ... نميدانم چكار بكنم ... نميدانم به كجا بروم ...

از كنار دو بشر عبور ميكنم ... احوالم را زير لب زمزمه ميكنم و آن دو را ميبينم كه دست در دست هم به يكديگر مينگرند ...
ميگذرم ... ميشنوم كه پسرك جوان به دخترك ميگويد اين را ببين ... در مورد من حرف ميزند ... ميگويد كه برايش عجيب است كه من به اين چيزها فكر ميكنم ... دخترك هم ميگويد كه تعجب كرده است ... ميگويد كه اصلاً معنی ندارد ... پسرك تاييد ميكند ... ميگويد كه به جز دخترك به چيز ديگری فكر نميكند ... دخترك با بوسه ای بر گونه پسرك حرف او را تاييد ميكند ... ميگويد تا آنها با هم هستند هيچ چيز مهم نيست ...

فرياد ميزنم ... فرياد ميزنم و به انديشيدن لعنت ميفرستم ...
اما ... نميتوانم نينديشم ...
به چيزهايی كه شنيده ام می انديشم ... می انديشم ... گاهی پسرك محتاج است ... دخترك به او كمك ميكند ... گاهی دخترك محتاج است ... پسرك به او كمك ميكند ... آن دو در كنار هم از همه چيز و همه كس مستقل هستند ...

پنجشنبه هفدهم خرداد 1386  توسط هزارچهره  |

 

!!!خوب؟؟؟ بد

 

 

چهره اش هیچ چیز را نشان نمی داد , احساس در او مرده بود...

با چند سوال ابتدایی شروع کردم

چه رنگی را دوست داری؟

-سیاه

چه فصلی را؟

-زمستان

لحن تلخی داشت . امید را در صدایش نمیافتم

پرسیدم چرا؟

-به خاطر شکوهش .به خاطر یک رنگیش. به خاطر سرمایش!!!

. از افرادی که همه چیز را به دید بد نگاه میکردند بیزار بودم . سوالات دیگر را فراموش کردم.

پرسیدم چرا اینقدر غمگین؟

گفت چیزی برای شاد بودن نمیبینم

گفتم سخت میگیری .چیزاهای کوچک را برای خود بزرگ نکن .زندگی آنقدرها که فکر میکنی بد نیست

گفت واقعا این طور فکر میکنی؟

با سر تائید کردم

ادامه داد اما من اینگونه فکر نمیکنم

میگوئی زندگی زیباست , تقدیر بی رحم نیست, سرنوشت بازی عادلانه ای دارد در حالی که من دوستی دارم که تمام عمرش را روی صندلی چرخدار سپری کرده است . او معنای راه رفتن را نمیداند و هیچ گاه  لذت دویدن را تجربه نکرده است .دختری را میشناسم که خواهرش را از دست داد درست در زمانی که داشت معنای زندگی را  می فهمید . پدری را میشناسم که در فقر دست و پا میزند اما تمام فکرش حفظ آبروست و چه سود که بارها در مقابل خواسته های فرزندانش تحقیر گشته . پسری را میشناسم که ناپدریش هیچ گاه جای پدر را برای او پر نکرده است...........

با حرفهایش فریاد میزد  تو هیچ چیز نمیدانی و  من هیچ چیز برای دفاع از گفته هایم  نداشتم .  من صحیح و سالم بودم , پدری داشتم که هیچ گاه از لحاظ  مالی مشکل نداشت , خواهرم شاد تر از هر زمانی در کنارم بود و خوشبختی را در ذره ذره ی وجودم حس میکردم.

سعی نکردم دل داریش بدهم , سعی نکردم از چیزهای خوب بگویم. سعی نکردم او را قانع کنم که اشتباه میکند .هر چه میگفتم خام بود  ِ هر چه میگفتم شعاری بیش نبود پس به او اجازه دادم در تنهایی خود بیندیشد

از او دور شدم و شعری را که ناخود آگاه بر زبانم جاری شده بود زمزمه کردم

و خداوند غضب کرد بر آنان که به او تهمت بیجا بستند

که بگفتند زمین زیبا نیست

زندگی سخت به  ما میگذرد

آسمان تاریک است  ....

پنجشنبه سوم خرداد 1386  توسط نمسیس  |

 

 

 

 

runner
Sunshine
once again
dying in the sun
Eyes Wide Shut
New year has come
As you wish
birth
دری وری
snow

 

آبان 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
اردیبهشت 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
آذر 1386
آبان 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385

 

نمسیس
هزارچهره

 

myself
کمدی الهی
Musical wishes
خراش های عشق
ferro
Miss September
دنياي رنگارنگ
dreamer
بارقه های شفق
لونه جغد نادون
بیتا
یک منحنی بسته
کلید
دری وری
دل نامه
از هر دری سخنی
devil
میعاد در لجن
Kidnapped
فریاد سکوت
hghglobvil

 

 

RSS 2.0