|
چهره اش هیچ چیز را نشان نمی داد , احساس در او مرده بود...
با چند سوال ابتدایی شروع کردم
چه رنگی را دوست داری؟
-سیاه
چه فصلی را؟
-زمستان
لحن تلخی داشت . امید را در صدایش نمیافتم
پرسیدم چرا؟
-به خاطر شکوهش .به خاطر یک رنگیش. به خاطر سرمایش!!!
. از افرادی که همه چیز را به دید بد نگاه میکردند بیزار بودم . سوالات دیگر را فراموش کردم.
پرسیدم چرا اینقدر غمگین؟
گفت چیزی برای شاد بودن نمیبینم
گفتم سخت میگیری .چیزاهای کوچک را برای خود بزرگ نکن .زندگی آنقدرها که فکر میکنی بد نیست
گفت واقعا این طور فکر میکنی؟
با سر تائید کردم
ادامه داد اما من اینگونه فکر نمیکنم
میگوئی زندگی زیباست , تقدیر بی رحم نیست, سرنوشت بازی عادلانه ای دارد در حالی که من دوستی دارم که تمام عمرش را روی صندلی چرخدار سپری کرده است . او معنای راه رفتن را نمیداند و هیچ گاه لذت دویدن را تجربه نکرده است .دختری را میشناسم که خواهرش را از دست داد درست در زمانی که داشت معنای زندگی را می فهمید . پدری را میشناسم که در فقر دست و پا میزند اما تمام فکرش حفظ آبروست و چه سود که بارها در مقابل خواسته های فرزندانش تحقیر گشته . پسری را میشناسم که ناپدریش هیچ گاه جای پدر را برای او پر نکرده است...........
با حرفهایش فریاد میزد تو هیچ چیز نمیدانی و من هیچ چیز برای دفاع از گفته هایم نداشتم . من صحیح و سالم بودم , پدری داشتم که هیچ گاه از لحاظ مالی مشکل نداشت , خواهرم شاد تر از هر زمانی در کنارم بود و خوشبختی را در ذره ذره ی وجودم حس میکردم.
سعی نکردم دل داریش بدهم , سعی نکردم از چیزهای خوب بگویم. سعی نکردم او را قانع کنم که اشتباه میکند .هر چه میگفتم خام بود ِ هر چه میگفتم شعاری بیش نبود پس به او اجازه دادم در تنهایی خود بیندیشد
از او دور شدم و شعری را که ناخود آگاه بر زبانم جاری شده بود زمزمه کردم
و خداوند غضب کرد بر آنان که به او تهمت بیجا بستند
که بگفتند زمین زیبا نیست
زندگی سخت به ما میگذرد
آسمان تاریک است .... |