قدر چيزهايي که داريم را نمي دانيم , در زندگي روزمره غرق شده ايم و از موقعيت هايي که داريم درست استفاده نميکنيم . روزها از پس هم ميگذرند و ما ميانديشيم همه چيز همين طور باقي ميماند و آنان که ميدانند زمان همه چيز را عوض ميکند چشمانشان را بر آن ميبندند . قصد برهم زدن آرامش خود را نداريم و درست زماني به خود مي آيم که دير شده است. بسيار بسيارند آنان که قبول نميکنند . آنچه رفته را ميخواهند و بسيار تلاش ميکنند تا حالشان گذشته ي دوست داشتنيشان شود اما من.... آنچه پيش آمده را ميپذيرم . شايد قسمت اين بوده است و قطعا خداوند اين طور خواسته است و من چقدر به آنچه او بخواهد احترام ميگذرام. همواره همين طور بوده است اگر چيزي را از دست ميدادم اگر کاري آن طور که ميخواستم پيش نميرفت و اگر به چيزي جز آنچه ميخواستم ميرسيدم قسمت را احساس ميکردم و طولي نميکشيد که حکمت را درک ميکردم. هر روز و هر روز از مسائل بزرگ تا کوچکترين آنها همواره باور داشته ام اگرخوب را از دست میدهم خوب تر را به دست مي آورم و اگر بدي به من روي آورد بدتري در کار نيست . داستان آن مرد را به خاطر مياورم که يک روز مانند هميشه به موقع سر کارش حاضر نشد . مرد ساعتي را در کنار خيابان با کفشهاي تازه و پاي تاول زده اش سر کله زده بود و درست همان روز محل کار مرد با خاک يکسان شد ..... مرد خيلي زود حکمت را به عينه ديد. خداوندا چشمان مرا نيز به روي حقيقت باز کن احساس میکنم اوضاع آن طور که باید نیست.
در فراسوی نادیدنیها چیزهایی در جریان است .... |