|
عظمتش زماني آشكار شد كه آخرين چراغ را خاموش كردم و بعد از آن سكوت بود و سكوت بود و سكوت .
تاريكي حكمراني ميكرد ، گويي هيچ چيز وجود نداشت ، تا چشم كار ميكرد سياهي بود . چشمهايم را بستم ، باز بودنشان سودي نداشت ، گوشهايم تمامي احساس من بودند.
احساس كردم شب را دوست دارم ، نه براي سكوتش كه براي تمام بي خبرييش ، براي تمام نا آگاهيي كه در آن غوطه ور بودم. براي نديدن آن چه نمي خواستم
شب را انتخاب كردم و تو نيز مخالفتي نكرده بودي . شايد براي تو نيز سخت بود ، شايد تاريكي به تو نيز آرامش ميداد.
براي تك تك اين لحظات انديشيده بودم . براي ديدار آخر ناگفته هاي بسيار داشتم . هيچ گاه قصد نداشتم اندكي از با تو بودن را به هيچ بخشم . اما من ضعيف تر از آن بودم كه مي انديشيدم .اما افسوس كه تاريكي مرا فريفت. شب انچه را از آن وحشت داشتم از من دور کرد.
اشكهايت را نديدم ، نگاهت را درك نكردم و اي كاش تاريكي صدايت را نيز در خود فرو ميبرد .
آري من شبانه و در اتاقي تاريك با تو بدرود گفتم ..... |