|
خواب دیدم که بزرگ شده ام ؛ بزرگ ِبزرگِ
تو هم در خوابم بودی ، تو هم بزرگ شده بودی . بزرگ ِ بزرگِ
.یا نشناختیم یا ندیدیم اما من خیلی سریع شناختمت ، از بین ازدحام جمعیت ، از بین توده ی مردم .از بین سیل آدمهایی که می آمدند و میرفتند .
همان چشما ، همان نگاه همان لبخند بچه گانه اما دوست داشتنی . همان خیره شدن های خاص که خورد میکرد؛ در هم میریخت .
دست دختری کوچک در دستانت بود . انگار خودت بودی . خودی که مال سالها پیش بود زمانی که من حتی تو را نمیشناختم
تصوری از آنچه در آینده خواهی شد نداشتم ، ندارم ، نخواهم داشت . اما مطمئنم تو همانی خواهی شد که داشتم میدیدم
دخترت دستت را میکشید و گریه میکرد. تو دستش را میکشیدی و میخندیدی و من در تلاشی بی پایان بودم برای جلب توجه . برای نشان دادن خودم
خواب خوبی بود . همه چیز عادی بود ، همان طور که میشد تصور کرد همان طور که میتوانست باشد . همان طور که از یک خواب خوب انتظار داری . اما یک چیز غیر عادی بود . یک چیز رفته رفته رویای مرا به کابوس تبدیل میکرد. یک چیز از قبل پیش بینی نشده بود.
آن غریبه . او که امد و دستت را گرفت ، او که آمد و با هم رفتید . آن هنگام که من تقلا میکردم برای دیده شدن و این سوال بارها در ذهنم چرخ خورد که مگر ما قرار نگذاشته بودیم برای همیشه برای یکدیگر باشیم.
به محض بیدار شدنم به سراغت می آیم . قول و قرارمان را به یادت میاورم . برای کار نکرده مجازاتت میکنم و برای آنچه نیامده حساب میخواهم .اما فعلا کارهای مهمتری دارم . میخواهم بدانم این غریبه کیست......

|