من در
خراباتیزندگی میکنم که مردمش افسوس
میخورند برای گذشته ای که گذشته و آینده ای که هنوز نیامده و شاید هرگز نیاید.
مردمی دارد که به گمانم در تنهایی هایشان بسیار گریه میکنندو بسیاردوست می دارند این گونه بودن را که پیله هایشان را محکمتر کنند
، خلوتهایشان را طولانی تر کنند ، دوستانشان را برگزیده تر کنند . به سرعت در این راه پیش روند و به اکراه آورند دست از بغل بیرون اگر دست
محبت سویشان یازی .
اینان دستهای خود را به سینه می فشارند ،
گاردهایشان همیشه بسته اس ، همواره پیش میگیرند که پس نیفتند . تیغ می کشند که زخم
نخورند ، این جماعت عکس خود در آینه می شکنند .
دیدارهایشان
با یک سلام آغاز و با یک خداحافظ پایان می یابد ، شاید در آن میان برای برای تنوع
یکدیگر را نیز متهم کنند .این مردمان همان هایی هستند که می پندارند اگر به خوبی
دیروز باشند در ورطه ی تکرار افتاده اند .
در این
خرابات شیشه ها زود می شکند مانند دل
ساکنانش و دیوارها زود فرو میریزدهمچون آبرویمردمانش. اینجا داستانهای زیادی در
پس هم می گویندو زود فراموش می شونددوستی ها در پس چهره ی مصلحت ها .
این
خرابات زمانی سبز بود ، زمانی نه چندان دور ، اما خیلی زود زرد شد ،خیلی زود خشکید و من دیگر به بعد آن نمی اندیشم . اینان
را به حال خود رها میکنم ، بگذار باقی مانده ی این دیوارها نیز فرو بریزد ، اما یک
چیز هنوز مرا آزار میدهد که من و یا شاید ما ( چون هستند کسانی در بین آنان که
میدانم اصل را فراموش نکرده اند تا فرع
آنان را بازی دهد) خواهیم نشویم همرنگ ، رسوای جماعت شیم؟
خواستم در خلوت تنهایی خویش دعا کنم ، دعا برای دنیایی متفاوت
دنیایی که بهارانش میلاد هزاران گلبرگ به انتظار نشسته باشد . نازنین گلهایی که لیاقتشان یک بار بوئیدن نباشد دنیایی که حمدش از ریا و ستایشش از برای رضای خلق نباشد راه های کهکشانش شیری نباشد ، ستارگان شبش سهیل نباشد , شهاب های آسمانش سنگی نباشد سرزمینی که چندین ماه پرتوی خورشیدش رو بتابانند. سرزمینی که زمینش از روی قناعت یک ماه نداشته باشد دنیایی که ماهش نوش و مهرش نیش نزند . نشاط به ظاهر نباشد که از باطن بر آید میعادگاهی که یگانه حقیقتش خاکستری رنگ نباشد
خواستم دعا کنم .... اما دیدم بیهوده اس خواستم دعا کنم .... اما دیدم بی فایده اس