|
دوباره اين من هستم , در آغاز یک روز دیگر , ايستاده در آن ايستگاه هميشگي .چشم به راه تر و نا اميدتر از هر روز . ایستاده در ايستگاهي که اسمش را هر چيزي که بخواهم ميتوان گذاشت . ايستگاه توهم , ايستگاه انتظار , ايستگاه آرزوهاي دست يافتني. دوباره اين من هستم ايستاده و منتظر , منتظر آمدن کسي که ميدانم مي آيد . کسي که بيايد و مرا در اين شلوغ بازار ببيند , دستانم را بگيرد و مرا با خود ببرد. منتظر آمدن کسي که حضورش را از دور حس کنم . وقتي آمد با خوشحالي برايش دست تکان بدهم و در آغوشش بگيرم در مقابل چشم هزاران بدخواهي که هر روز در گوشهایم نجوا میکنند کسي سراغ تو را نخواهدگرفت . کسی که مرا با خود ببرد از اينجا , از اين تکرار هر روزه , از این انتظارکشنده , از اين آفتاب سوزاني که تازگيها ناجوان مردانه تر ميتابد. بیاید و با هم برويم , بي آن که لحظه اي صبر کنيم , بي آنکه لحظه اي ترديد کنم , بی آنکه به عقب باز گردم تا ببينم آیا کسي دور شدن مرا نظاره خواهد کرد یا نه ؟
|