تبليغاتX
aftertime
aftertime



runner

تا به حال داستان مردي را شنيده اي که آهسته ميرفت و پيوسته؟

اخر داستان را چه ؟ميداني که مرد هيچگاه موفق نشد؟

که در اواخر مسير کسي پيدا شد که از اون سريعتر ميرفت؟

که مهم نبود تا آن زمان کجا بوده و تا کي ميتواند سريع برود 

مهم اين بود که او آمد ,جلو زد و برد 


جمعه بیست و دوم آبان 1388  توسط نمسیس  |

 

Sunshine


بيا امشب که بس تاريک و تنهايم
بيا اي روشني ، اما بپوشان روي
که مي ترسم ترا خورشيد پندارند
و مي ترسم همه از خواب برخيزند
 و مي ترسم همه از خواب برخيزند
و مي ترسم که چشم از خواب بردارند
نمي خواهم ببيند هيچ کس ما را
نمي خواهم بداند هيچ کس ما را


بيا اي روشن ، اي روشن تر از لبخند
شبم را روز کن در زير سرپوش سياهيها
دلم تنگ است


م.امید


جمعه بیستم شهریور 1388  توسط نمسیس  |

 

once again

مشکل دقيقا زماني آغاز شد که ياد گرفتي  ميتواني ديگران را دوست داشته باشي ....
اما خب مسئله اي نيست .... برو ....  برو و  دايره ي برخوردهايت را گسترده تر کن , افراد جديد را ببين و  روابط متفاوت تر را تجربه کن
 مسئله اي نيست , اينجا را ترک کن اما .....اما هر وقت حس کردي به اندازه ي کافي ديده اي  برگرد.

و بدان دوست دارم در حالی که سرت را بالا گرفته ای برگردی . چرا که من اينجا نمی ایستم تا  ثانيه ها را براي بازگشت کسي که سرش به سنگ خورده باشد بشُمارم



چهارشنبه چهارم شهریور 1388  توسط نمسیس  |

 

dying in the sun


دوباره اين من هستم , در آغاز یک روز دیگر , ايستاده در آن ايستگاه هميشگي .چشم به راه تر و نا اميدتر از هر روز . ایستاده در  ايستگاهي که اسمش را هر چيزي که بخواهم ميتوان گذاشت . ايستگاه توهم , ايستگاه انتظار , ايستگاه آرزوهاي دست يافتني.
دوباره اين من هستم ايستاده و منتظر , منتظر آمدن کسي که ميدانم مي آيد .  کسي که بيايد و مرا در اين شلوغ بازار ببيند ,  دستانم را بگيرد و مرا با خود ببرد. منتظر آمدن کسي که حضورش را از دور حس کنم . وقتي آمد با خوشحالي برايش دست تکان بدهم و در آغوشش بگيرم در مقابل چشم هزاران بدخواهي که هر روز در گوشهایم نجوا میکنند  کسي سراغ تو را نخواهدگرفت .  کسی که  مرا با خود ببرد  از اينجا , از اين تکرار هر روزه , از این انتظارکشنده , از اين آفتاب سوزاني که تازگيها ناجوان مردانه تر ميتابد.
بیاید  و با هم برويم ,  بي آن که لحظه اي صبر کنيم , بي آنکه لحظه اي ترديد کنم , بی آنکه  به عقب باز گردم تا ببينم آیا کسي دور شدن مرا نظاره خواهد کرد یا نه ؟


یکشنبه یازدهم مرداد 1388  توسط نمسیس  |

 

Eyes Wide Shut

تو به حرف زدنت ادامه بده دوست من 

                                به جوابي که نمي دهم توجه نکن  

                                                              و  چشمهاي بسته ام را ناديده بگير


نمي داني که چقدربعضي وقتها حرف زدن   سخت ميشود . درست مثل وقتي که تازه از خواب بيدار شده اي، زماني که ذهنت ميان خواب و بيداري تقسيم شده  است 
نمی دانی  که چقدر بعضي وقتها  دوست دارم چيزي نگويم , مثل صبحها که دهانم تلخ است ، گلويم خشک است , صبحهايي که خواب همه چيز است و  واي که اگر کسي خواب را به من ميفروخت بدون شک خوشبخت ميشد 
نمی دانی که چقدر بعضي وقتها  توضيح دادن سخت مي شود ، درست مثل اکنون ، اينکي که بسيار دوست دارم اعمالم حرفهايم باشند .آيينه اي شوم تمام قد درمقابلت تا اعمالت اعمالم را بسازند  و  حرف هايت حرفهايم را . آيينه اي شوم تا کارهايم توضيحي نداشته باشند ، آينه اي باشم تا خود را ديده باشي


آري دوست من تو به حرف زدنت ادامه بده،  بي شک تمامي حواس من پيش توست   

شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388  توسط نمسیس  |

 

New year has come

نمی دانم این سال نو بوده که بیشتر انتظار آمدن ما را کشیده یا ما بودیم که بیشر انتظار آمدن سال نو را داشته ایم . هر چه که هست اکنون به هم رسیده ایم . شما را نمی دانم اما من دستهایم را باز میکنم تا او مرا در بر گیرد و با او همراه میشوم .

درست یا غلط بودنش را در طول مسیر لمس خواهم کرد و خواهم دید ،  اما چیزی در درونم می گوید ساز مخالف زدن اینجا جواب نمی دهد , همراه شو ...



عید رو به همتون تبریک میگم

پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387  توسط نمسیس  |

 

As you wish


وقتي همه ي دلتنگي هاي تو و همه ي بي تفاوتي هاي من يک جا جمع شدند  ، محو شدند آن دلتنگي هاي معصومانه ات  , هيچ شدند آن انتظار هاي هر لحظه ايت . بي تفاوتي من به اندازه ي تمام فاصله اي بود که بين ما به وجود آمده.
تو هم سعي کن فراموش کني اين که چگونه بوديم ، اين که چگونه هستيم .به سراغ ديگران هم نرو  ، آنها نميتوانند کاري برايت بکنند ؛ چيزي که تمام شده را شروع دوباره اشتباه است . خوب يادم است که خودت هميشه ميگفتي هر کس دوره اي دارد . دوره ي ما هم تمام شده ، چه فرقي ميکند ؟ دوره ي من يا اینکه دوره ي تو....
هر کس هم چيزي پرسيد همین حرفها را برايش تکرار کن .آن وقت تو همچنان خوب باقي ميماني و من آنقدر بد که هيچ کس لحظه اي حق را به من ندهد. آن وقت تو همچنان آنقدر  محبوب باقي خواهي ماند که بتواني دوباره شروع کني درست مثل بارهای قبل و من آنقدر منفور که تا مدتها تنها باشم درست مثل بار قبل .

اميدوارم بهترينها نصيبت شود ؛ نگران من هم نباش من خود بدترين ها را به جان ميخرم

                      و از اينجا خواهم رفت . به کجایش  چندان مهم نيست ، شايد به جهنم شايد به درک ...



یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387  توسط نمسیس  |

 

birth


     Almost left behind     

Suitcase of memories

times comes after times


شنبه بیست و هشتم دی 1387  توسط نمسیس  |

 

snow




ای برف نبار 

                  ای برف نبار بر زمین نفرین شده ی  ما ، نبار 

ای برف نبار، سفید نکن  ، تطهیر مکن ، زیبا نگردان 

ای برف نپوشان این زشتی های مارا  . زشتهای ما اندک نیستند  آنها تو را نیز زشت میکند ، ناپاک میکند  ، آب می کنندت 

 ای برف نبار  بر این مردمانی که نفرینت میکنند به سادگی ، برای اندکی خیس شدن،اندکی لغزیدن برای دقایقی که با خاطر تو از دست میدهند .

ای برف تو وجودت متعالیست ، همان جا که هستی بمان 

ای برف

         بارها

               و بارها

                         میگویمت نبار 

اما اگر خواستی بباری  دلت را خوش کن به شادی کودکانی که شبها برای باریدنت  دعا می کنند



سه شنبه بیست و ششم آذر 1387  توسط نمسیس  |

 

Wind Of Change

دلتنگیهای آدمی را باد ترانه ای میخواند ؛ رویاهایش را ، آسمان پر ستاره نادیده میگیرد و هر دانه ی برف به اشکی نریخته می ماند .

                            یک ساعت ، یک روز ، یک سال .....

چند وقت گذشت ؟ من کجا هستم ؟ من کجای این دنیا ایستاده ام؟
 به سان قمار بازی که زمانی خوب میبرد .زمانی نه چندان دور
                          
                            یک ساعت ، یک روز ، یک سال ......

 اینها قضا است یا قدر ؟ امتحان است یا قهر؟
 چه کنم وقتی از دست رفته میبینم آنچه را که داشتم یا بر باد رفته میبینم آنچه را بدان دلخوش بوده ام؟
خدایا آیا نماز قضا به وقت اذان و روزه ی واجب به ماه حرام به کارم می آیند؟

 آرام آرام باد شروع به وزیدن کرده است
                                          ابرها در آسمان پرسه میزنند
                                                                     ستاره ها محو میشوند
                                                                                           باز امشب برف خواهد بارید ....


جمعه یکم آذر 1387  توسط نمسیس  |

 

<-8->

گفتم نمی نویسم . گفتن بنویس
گفتم چرته . گفتن چرت بنویس


دلمو خوش کردم به عادت کردن به هر چيز
به دوستام که شايد سال ديگه باشن شايد نباشن
به نت که فقط باشه حتي وقتي کاري باهاش ندارم
به جمعه اي که تازگيا زود ميادو ميره
به 2 واحد کار آموزيي که شايد تو اون یکی چیزی یاد بگیرم
به کنکوري که زودتر بياد و بره  شايد سربازي رفتنم رو دو سال عقب بندازه
به شانسي که بالاخره يک روزي هم سراغ من بياد
به خواهرم ...
به فردا...
و به خیلی چیزای دیگه که نه میشه گفت نه میشه نوشت ...



دوشنبه بیست و دوم مهر 1387  توسط نمسیس  |

 

sunrise

آفتابم متولد شده است...

                         دمی پیش ، چندین ساعت ، چندین دقیقه

                                                                            و جهان را به سوی خود میخواند


در پس هر غروب چون عاشقی که از رفتن معشوق بسیار گریسته باشد  به خواب میروم و هر بامدادان همچون تمامی گلهای آفتابگردان فراز و فرودش را به نظاره می نشینم .

آفتابم متولد شده است ، برای آن چندمین باری که تعدادش نمیدانم

و  امروز درخشان تر از هر روز ، مرا بی تاب تر ازهر بار،   در خود محو میکند .


 همچون همیشه ....
                           آسمان چون دوستی
                                                     پناهم می دهد

     



.

چهارشنبه بیستم شهریور 1387  توسط نمسیس  |

 

NARCISSISM


من در خراباتی زندگی میکنم که مردمش افسوس میخورند برای گذشته ای که گذشته و آینده ای که هنوز نیامده و شاید هرگز نیاید. مردمی دارد که به گمانم در تنهایی هایشان بسیار گریه میکنند و بسیاردوست می دارند  این گونه بودن را که پیله هایشان را محکمتر کنند ، خلوتهایشان را طولانی تر  کنند ، دوستانشان را برگزیده تر  کنند .  به سرعت در این راه  پیش روند و به اکراه آورند دست از بغل بیرون  اگر دست محبت سویشان  یازی .


 اینان دستهای خود را به سینه می فشارند ، گاردهایشان همیشه بسته اس ، همواره پیش میگیرند که پس نیفتند . تیغ می کشند که زخم نخورند ، این جماعت عکس خود در آینه می شکنند .

 

دیدارهایشان با یک سلام آغاز و با یک خداحافظ پایان می یابد ، شاید در آن میان برای برای تنوع یکدیگر را نیز متهم کنند .این مردمان همان هایی هستند که می پندارند اگر به خوبی دیروز باشند در ورطه ی تکرار افتاده اند .


در این خرابات  شیشه ها زود  می شکند مانند  دل ساکنانش  و دیوارها زود  فرو میریزد همچون آبروی مردمانش. اینجا داستانهای زیادی در پس هم می گویند و زود فراموش می شوند دوستی ها در پس چهره ی مصلحت ها .

 

این خرابات زمانی سبز بود ،  زمانی نه چندان دور ، اما خیلی زود  زرد شد ،خیلی زود  خشکید و من دیگر به بعد آن نمی اندیشم . اینان را به حال خود رها میکنم ، بگذار باقی مانده ی این دیوارها نیز فرو بریزد ،  اما یک چیز هنوز مرا آزار میدهد که من و یا شاید ما ( چون هستند کسانی در بین آنان که میدانم  اصل را فراموش نکرده اند تا فرع آنان را بازی دهد) خواهیم نشویم همرنگ ، رسوای جماعت شیم؟




پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387  توسط نمسیس  |

 

NoNeseNse


خواستم در خلوت تنهایی خویش دعا کنم ، دعا برای دنیایی متفاوت

دنیایی که بهارانش میلاد هزاران گلبرگ به انتظار نشسته باشد . نازنین گلهایی که لیاقتشان یک بار بوئیدن نباشد
دنیایی که  حمدش از ریا و ستایشش  از برای رضای خلق نباشد
راه های کهکشانش شیری نباشد ، ستارگان شبش سهیل نباشد , شهاب های آسمانش سنگی نباشد
سرزمینی که چندین ماه پرتوی خورشیدش رو بتابانند. سرزمینی که زمینش از روی قناعت یک ماه نداشته باشد
دنیایی که ماهش نوش و مهرش نیش نزند  . نشاط به ظاهر نباشد  که از باطن بر آید
میعادگاهی که یگانه حقیقتش خاکستری  رنگ نباشد

خواستم دعا کنم .... اما دیدم بیهوده اس
                             خواستم دعا کنم .... اما دیدم بی فایده اس

یکشنبه سیزدهم مرداد 1387  توسط نمسیس  |

 

paint it black

آفرین .....
        آفرین نقاش من نقشی بکش ، طرحی بزن
از خودت.....
               من

                    این  طرف در آفتاب ، بحث ِ با او بودن است
                                                   آن طرف در سایه ، سهم تو تنهاییست

                                                                                                                                

دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387  توسط نمسیس  |

 

مجانب

دوست دارم مجانب باشم

از بی نهایت دور بیایم و به بی نهایت نزدیک بروم

دوست دارم مجانب باشم

آرام آرام نزدیک شوم ، با گام های زمانی کوتاه اما پیوسته

دوست دارم مجانب باشم

بی نهایت نزدیک شوم اما نرسم ، مماس نشوم ، قطع نکنم

وای چقدر این مماس ها منفروند و وای که چقدر این متقاط ها زیادند

دوست دارم در حسرت رفتن و نرسیدن بسوزم

دوست دارم مجانب باشم ....

 

چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387  توسط نمسیس  |

 

changes

از اين به بعد داناي کلّي ميشوم خاموش           
                   محرم اسراري ميشوم تحريم گشته          
                                     و شنونده اي ميشوم  نامتکلم
 


از امروز دانستنم را انکار ميکنم و ندانستنم را اقرار


                                        آنگاه ببينيم تو راضي تر خواهي بود يا من

 




سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387  توسط نمسیس  |

 

رویا

خواب دیدم که بزرگ شده ام ؛ بزرگ ِبزرگِ

تو هم در خوابم بودی ، تو هم بزرگ شده بودی . بزرگ ِ بزرگِ

.یا نشناختیم یا ندیدیم  اما من خیلی سریع شناختمت ، از بین ازدحام جمعیت ، از بین توده ی مردم .از بین سیل آدمهایی که می آمدند و میرفتند .

 همان چشما ، همان نگاه  همان لبخند بچه گانه اما دوست داشتنی . همان خیره شدن های خاص که خورد میکرد؛ در هم میریخت .

دست دختری کوچک در دستانت بود . انگار خودت بودی . خودی که مال سالها پیش بود  زمانی که من حتی تو را نمیشناختم

تصوری از آنچه در آینده خواهی شد نداشتم ، ندارم ، نخواهم داشت . اما مطمئنم تو همانی خواهی شد  که داشتم میدیدم

دخترت دستت را میکشید و گریه میکرد. تو دستش را میکشیدی و میخندیدی و من در تلاشی بی پایان بودم برای جلب توجه . برای نشان دادن خودم

خواب خوبی بود . همه چیز عادی بود  ، همان طور که میشد تصور کرد همان طور که میتوانست باشد . همان طور که از یک خواب خوب انتظار داری . اما یک چیز غیر عادی بود . یک چیز رفته رفته رویای مرا به کابوس تبدیل میکرد. یک چیز از قبل پیش بینی نشده بود.

آن غریبه . او که امد  و دستت را گرفت ، او که آمد و  با هم رفتید . آن هنگام که من تقلا میکردم برای دیده شدن و این سوال بارها در ذهنم چرخ خورد که مگر ما قرار نگذاشته بودیم برای همیشه برای یکدیگر باشیم.

به محض بیدار شدنم به سراغت می آیم . قول و قرارمان را به یادت میاورم . برای کار نکرده مجازاتت میکنم و برای آنچه نیامده حساب میخواهم .اما فعلا کارهای مهمتری دارم . میخواهم بدانم این غریبه کیست......

 

 

سه شنبه سوم اردیبهشت 1387  توسط نمسیس  |

 

:|:|:|

 خدا رو شکر زمستون لعنتی  ۳ ماه بیشتر نیست

 امسال هر پیام تبریک عید بیشتر از این که خوشحالم کنه ناراحتم میکنه 

 هیچ چیز هیجان انگیزی توی تحویل سال نمیبینم

 همه چیز خوبه اما من حس خوبی ندارم

 

                                         ای خدای دگرگون کننده دلها و دیده ها
                                                  ای تدبیر کننده روز و شب
                                         ای دگرگون کننده حالی به حالی دیگر
                                          حال مارا به بهترین حال دگرگون کن

 

شاید چند ساعت دیگه این طور نباشم ....

سال نو همتون مبارک

چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386  توسط نمسیس  |

 

WHY

همیشه از جانب کسایی دعوت میشم که  نمیتونم دعوتشون رو رد کنم

 

اول اینکه چرا من همیشه با همه چیز راحت کنار میام؟ چرا بعضیا راحت کنار نمیان؟ چرا من از خیلی از دوروبریام بدبخت تر نیستم . اصلا چرا خیلی از دوروبریام از من بدبخت ترن؟ و من نمیدونم واقعا هستن یا خودشون رو این طوری نشون میدن . چرا یک سری چیزای بی اهمیت برای بعضیا با اهمیت میشه .چرا بعضیا هنوز غوره نشدن مویز میشن؟ چرا وقتی ظرفیت چیزی رو ندارن دنبالش میدوئن؟

 

چرا من این قدر خجالیتم؟ اگه خجالتی نبودم چیکار میکردم؟ الان اینجا بودم؟ میدونم 180 درجه  نه ولی 80  درجه  با اینی که الانم فرق داشتم . چرا بعضیا این قدر مزخرفن؟ چرا بعضیا اینقدر خوبن؟ چرا رضا دوست داره به همه کمک کنه؟  چرا همه خودشون رو خط خطی میکنن؟ چرا کنکور اینقدر مزاحمت ایجاد میکنه؟ چرا هر سال چند تا از دوستام کنکورین ؟چرا من دلم میخواد کار میلاد جور نشه و نره؟ چرا من اینقدر خود خواهم؟ چرا سینا برنمیگرده ایران؟

 

چرا من یک دفعه اینقدر سرم شلوغ شد؟ چرا از بیکاری مطلق به مشغله ی مفرط رسیدم؟ چرا منی که این قدر روسازی رو خوندم اخر بهم دادن 9.5؟ چرا من این قدر ساده ام؟ چرا این قدر تنبلم ؟ چرا این قدر از دردسر فراریم ؟ چرا همیشه کوتاه میام؟ چرا  زود به افراد اعتماد میکنم؟ چرا هر چیزیو به هر کسی میگم؟ چرا نمیتونم یک چیزیو تو دلم نگم دارم؟ چرا لذت گفتن یک چیزی که میدونم عواقب بعدیش اصلا لذت بخش نیست همیشه به نگفتشن پیروزه؟

 

 

چرا

      چرا

            چرا

 

پنجشنبه نهم اسفند 1386  توسط نمسیس  |

 

سی ضربت

 

اينك اينجا ايستاده اي ؛ سراپا گناه،سراپا تقصیر، در پيشگاه همه

متحير به ديگران مي نگري شايد آنها تورا بفهمند . اين كه بي گناهي ، اين كه تقصيري نداشته اي ، اين كه اين دادگاه را درك نميكني ...

اما خود خوب ميداني دير شده است و تو محكومي ، محكوم به تحمل سي ضربت  ، مجازاتي كوچك براي تمامي گناهان بزرگت .

 

 

اولين ضربه براي آ نكه  ناخود آگاه آمدي

دومين ضربه براي آنكه  بي خبر ماندي

سومين ضربه براي آنكه خود خواسته جا باز كردي

چهارمين ضربه براي آنكه بي اجازه ماندگار شدي

پنجمين ضربه براي آنكه بي اراده دل بستي

ششمين ضربه براي آنكه با اراده دل بردي

هفتمين ضربه براي آنكه با منت محبت كردي

هشتمين ضربه براي آنكه بي منت  محبت خواستي

نهمين ضربه براي آنكه بي تكليف دوست داشتي

دهمين ضربه براي آنكه  بي حساب دوست داشتن خواستي

يازدهمين ضربه براي آنكه بي دليل عاشق گشتي

دوازدهمين ضربه براي آنكه  بي منطق معشوق شدن طلب كردي

سيزدهمين ضربه براي آنكه ناخواسته  وابسته گشتي

چهاردهمين ضربه براي آنكه ناخواسته وابسته كردي

پانزدهمين ضربه براي آنكه بي مهابا پيش رفتي

شانزدهمين ضربه براي آنكه پياپي رنگ عوض كردي

 .

.

.

.

.

..

بيست و ششمين  ضربه براي آنكه بي رحمانه  دل كندي

بيست و هفتمين ضربه براي آنكه بي رحمانه از دل راندي

بيست و هشتمين ضربه براي آنكه آنگاه كه نخواستندت خواستي

بيست و نهمين ضربه براي انكه  آنگاه كه خواستندت نخواستي 

و واي بر آخرين  گناه  كه تكرار هر آنچه كردي است از ابتدا

 

اين است تمامي آن سي ضربت

 

بدان تازيانه ات را آنان مينوازند كه مدتهاست تازيانه ات را خورده اند و مطمئن هستم تك تكشان در دل برايت دعا ميكنند باشد كه تازيانه ها سهل تر بگذرند .

لعنت به اين مردمان عاشق..............

                   خداوند به آنان صبر دهد..............

 

دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386  توسط نمسیس  |

 

me , mine & myself

خودتو معرفی کن:

 اول از همه و مهمتر از همه خجالتيم . حالا تو ميگي نيستم و خيلي پرروام  ديگه نظر توئه ولي شناخت من توي 22 سال زندگي از خودم به نظرم از شناخت دو سه ساله ي تو بهتره .

بعد از اون ميشه گفت خيلي حساسم . بگن بالاي چشمت ابروئه بهم برميخوره كه بسته به شرايط كاراي مختلفي ميكنم از جمله مقابله به مثل ، به خاطر همينه كه خيلي منتقم هستم . اصلا نمسيس رو هم به خاطر همين اخلاق مزخرفم انتخاب كردم .حالا بماند كه به همون حساسي كه هستم به همون اندازه هم زود عصبانيت و  غيضم فروكش ميكنه . به طوري كه به جرات ميتونم بگم  توي 90 درصد موارد هيچ گونه انتقامي صورت نميگيره .

 

مقدار زيادي خود نما و مقدار زيادي فروتنم . خود نمام جوري كه دوست دارم خودم رو بالاتر از بقيه نشون بدم و فروتنم به صورتي كه دوست ندارم مستقيم بگم اين موضوع رو بلكه دوست دارم  خود طرف بفهمه .

علاقه ي زيادي دارم كه به بقيه نشون بدم اطلاعاتم بالاست كه البته اينم برميگرده به خودنما بودنم . اين كه چيزاهايي ميدونم كه  بقيه نميدونن و عنوان كردنشون و بي خبري بقيه  از موضوع خيلي لذت بخشه .

از طرفي دوست ندارم  جلوي خودم ازم تعريف كنن . دوست دارم هميشه پشتم تعريف باشه تا جلوم . ذكر و خير رو ترجيح ميدم .

تا حدودي ميشه گفت كنجكاوم كه اينم برميگرده به علاقه براي دونستن چيزهايي كه بقيه نميدونن كه اونم برميگرده به خودنمايي و كلا من هر چي اخلاق حسنه دارم يك طرفش به اين خودنماييه بنده .

تا حدودي نازك دلم چون دلم براي زمين و زمان ميسوزه . از دوستام گرفته تا فاميل و بقال سر كوچه و تيم فوتبال مالديو و كلا هر چيز و كسي كه يك مشكلي براش به وجود مياد و يكي هم نيست بگه بدبخت خودت مشكلاتت بيشتره كه

متنفر از  دسته بندي افراد از نظر مالي  و متنفر از كسايي كه از روي ظاهر يكي در موردش قضاوت ميكنن مخصوصا اگه طرف وضع ماليشم خوب نباشه كه باز اين برميگرده به اون دلسوزيه براي همه

يك جورايي اينده نگر  طوري كه در اكثر موارد حرفي رو كه ميخوام بزنم كاري رو كه ميخوام انجام بدم و مقصدي رو كه در نظر دارم رو از جنبه هاي مختلف بررسي ميكنم  . خيلي پيش اومده حرفهايي كه قصد داشتم به كسي بزنم رو از قبل آماده كردم بر خلاف خيليا كه ميگن شروع كني حرف مياد كه البته از نظر خودم و مامان و بابام اين برميگرده به اون خجالتي بودنه و اعتماد به نفس كافي نداشتنه كه هميشه اينده رو به حال ميارم تا تمامي جوانبش رو بررسي كنم تا يك وقت با يك حركت از قبل پيش بيني نشده رو به رو نشم . همين كارم باعث ميشه  خيليا منو منفي بدونن كما اين كه تازگيا خيلي اين حرفو شنيدم   . فكر كردن به اين كه اگه اين طوري بشه اگه اين اتفاق بيفته و يا اگه اين حرف زده بشه چيزي كه من بهش ميگم آينده نگري اما خيلياميگن فكر كردن به جنبه ي منفي و يا منفي نگري.

خيلي وقت شناسم .توي 99 درصد  قرارام به موقع و يا زودتر ميرسم . و هميشه ترجيح ميدم يك ربع زودتر برسم تا اينكه 5 دقيقه ديرتر برسم . گرچه  دوستان بدقولم يكم منو بد عادت كردن

تغيير رو دوست ندارم ، نه به خاطر ذاتش چرا كه هميشه معتقد بودم تحول خوبه ، بلكه به خاطر صلب آرامشي كه به همراه داره . به خاطر عوض شدن روزمرگيي كه بهش عادت كردم و به خاطر برهم خوردن برنامه هاي قديم . با اين وجود اخيرا دست به تغيير بزرگي زدم كه به نظرم زندگي آيندم رو عوض ميكنه  و اينجاست كه زمان همه چيز رو معلوم ميكنه

يك سري خصوصيات خوب ديگه هم دارم  از قلم افتادن :d

به مقدار بسيار بالايي موذي هستم اما خب بهتون اين اطمينان رو ميدم هيچ وقت بد كسي رو نميخوام

هميشه از نه گفتن ميترسيدم و خيلي وقتا سر همين نه نگفتنا توي دردسر و بدبختي افتادم

كارام اكثرا عقليه نه دلي . بيشتر فكر ميكنم و يك كاري رو ميكنم تا اين كه  دلم بخواد و اون كار رو انجام بدم . سر همينه كه كم احساساتي ميشم و خيلي كم تحت تاثير قرار ميگيرم . شايد يك چيزي و يا يك حرفي رو بقيه اون قدر تاثير بزاره كه گريه كنن و يا عصباني بشن اما من مطمئنا نصف اون حالتي كه به اونا دست ميده رو خواهم داشت

 

خيلي شد . من خودم الان شرمنده ام ولي حالا كه قراره بگم بزارين تا ميتونم كامل بگم .

 

 

 

 

فصل مورد علاقه :

 بهار شايدم تابستون . سرماييم واز گرما بيشتر از سرما استقبال ميكنم ، توي تابستونشم من پتو ميندازم رو خودم تا گردنم هم ميكشمش بالا  ، از برف و بارون و باد وهمه اينا هم بدم مياد . همون توي كوه بباره سدا پر شن بسه . از زمين يخ زده هم نفرت دارم . زمستون يك حسن داره اونم اينه كه كاپشن ميپوشم يكم چاق تر به نظر ميام   .   ((: حالا حكمت اين كه خودم چله ي زمستون به دنيا اومدم رو نميدونم

 

رنگ مورد علاقه :

همه رنگا جاي خودشون قشنگن . اگه قشنگ نبودن اصلا نبودن . ولي خب بيشتر آبي رو دوست دارم چون آرامش ميده و منم كه خوراكم آرامشه

 

غذاي مورد علاقه :

خيلي بد غذام . هر چيزي رو نميخورم . حالا چرا كلا از يك غذا بدم اومده رو نميدونم  چون تا يادمه من غذايي كه الان نخوردم رو هيچ وقت قبلا نخوردم  .  چيزي كه دوست داشته باشم هم زياده ولي شايد  ماكاروني رو بيشتر بخوام

 

موسيقي مورد علاقه :

هر چي . سبك خاصي  رو نميشه انتخاب كرد . اما از اهنگايي كه توش دادو بيداد داره بدم مياد حالا ميخواد بهترين خواننده با بهترين صدا خونده باشه

 

 

بدترين ضد حالي كه خوردم :

 زياد بوده . ولي يك بار سر يك جرياني مچم گرفته شد خيلي بد بود اصلا دوست ندارم اون روز دوباره تكرار بشه . بماند كه هر ضد حالي جاي خودش بد بوده و الان شايد نشه حال و هواي اون روز رو دوباره تجسم كرد . يك ضد حال ديگه هم  جدا شدن از يكي از صميميترين دوستام  بود ، اولين دختري كه به صورت جدي باهاش دوست بودم ، نه در حد سلام و احوال پرسي و هفته اي يك بار ديدن   و البته دوست دخترم هم نبود . جدا شدن نه به اون معنا اما  طوري  شد كه بينمون فاصله افتاد و اون صميميته از بين رفت و با اين كه هنوز از حال هم خبر داريم و براي هم نوشابه هم باز ميكنيم اما خودمون هم ميدونيم ديگه مثل قبل نيست. يك خنده دارشم وقتي بود كه فهميدم همه ي دانشجوهاي عمران دانشگاه آزاد پسرن و دانشكده ي ما هم فقط بچه هاي عمران و مكانيك بودن

 

 

ناشیانه ترین کاری که کردم:

 زدن تلفن به پریز برق :)) . و گفتن یک حرفی به یکی از دوستانم که فکر میکنم اونقدر احمقانه و خام بود که روی تصمیمای بعدیش خیلی تاثیر گذاشت گرچه خیلی  در ماسمالی کردنش سعی به عمل اوردم

 

بدترين خاطره ام :

 وقتي رتبه ي كنكور سراسريم رو ديدم خيلي توي ذوقم خورد  نتيجه با اون جيزي كه فكر ميكردم خيلي فرق داشت . يكي دوتا خاطره ي بدم دارم برميگرده به دوستيم با افرادي كه به هم خورد و بعدش تا مدتي حال و احوال درست حسابي نداشتم .

 

 

بهترين خاطره ام :

خاطره ي خوب زياد داشتم ولي شايد يكيش روزي بود  كه فهميدم دانشگاه قبول شدم   و لازم نيست يك سال ديگه  وقت و اعصابم رو براي درس خوندن بزارم حالا ميخواد آزاد باشه و كلي هم پول بگيره  . روز خيلي خوبي بود . فكرم بعد يك سال اون قدر آزاد شد كه رو هوا بودم . نگاه هايي كه اون روز روم بود رو هيچ وقت فراموش نميكنم . يك جورايي سربلند بيرون اومدن از يك امتحانه . شايد خيلياتون بخندين و با خودتون بگين آزاد اين حرفا رو نداره اما خب هر كسي به اندازه ي زحمتي كه ميكشه نتيجه ميگيره . صرف نظر از اين كه همين آزاد تهرانشم  خيليا قبول نميشن

 

كسي كه بخوام ملاقاتش كنم :

دوستاني كه الان دارم رو كه ميبينم و اگه قرار بود نبينمشون دلم براي خيلياشون تنگ ميشد و اسم همشون مياومد اينجا اما جز اونا  ملاقات با خيلي ها رو از سر كنجكاوي دوست دارم  وخيليها رو از سر دلتنگي و  خيلي ها رو شايد بشه گفت آرزو ميكنم :  زيگموند فرويد ، نيوتن ، برادران رايت ، سهراب سپهري ،مايكل كورتو ، كوروش  و داريوش ، پوتين ، حضرت محمد ، كرنبريز ،  هانا ، پرستو  ، دختر عموم   و   و   و ....

 

 

كسي كه نخوام ملاقاتش كنم :

شخص خاصي نيست . صدامشم من دوست دارم ببينم از نزديك  . خوشبختانه تا حالا كسي پدر كشتگي در حقم نكرده نخوام ريختش رو از پايه ببينم

 

 

برای کی دعا میکنم :

معمولا براي خودم و خانوادم دعا ميكنم . بيشتر خودم . خودم رو خيلي لايق دعا ميدونم چون از مشكلات خودم با خبرم . براي خودم دعا ميكنم چون دارم براي خودم دعا ميكنم ، اما  جداي از خودم  كلا  براي هر كسي كه ببينم نياز  داره . بعضي وقتا هم يكي يك كاري ميكنه من حال ميكنم بدون اين كه خودش بفهمه براش دعا ميكنم خدا عوضش رو بهش بده

 

 

موقعیت من در 10 سال آینده:

 يك فرد بسيار موفق و پولدار ، كل خانواده و فاميل بهم افتخار ميكنن . اسمم رو خيليا خيلي به كار ميبرن . احتمالا دو سه سالي هست ازدواج كردم و زندگيم خيلي عاليه  چون ميگن پول همه چي مياره . احتمالا با  خيلي از دوستاي الانم در ارتباط نيستم چون من عادت مزخرف از دل برود هر  آن كه از ديده برفت رو دارم . اگه كسي رو براي يك مدتي نبينم كم كم فراموشش ميكنم و بعد از اون وقتم رو براي افرادي كه جاي اون رو گرفتن ميزارم . بنابراين خيلي كم پيش مياد دوباره برم طرف اون فرد و ازش خبري بگيرم . اما اگه اون بياد استقبال گرمي ازش ميكنم . چيزي كه بارها برام اتفاق افتاده .

 

 

 

خیلی به ادامه دادن و این حرفا پایبند نیستم همه هم تا  الان توی بازی شرکت کردن

یکشنبه هجدهم آذر 1386  توسط نمسیس  |

 

عقب گرد

دستها را بالا میبرم . چند گام به عقب و اکنون من از بازی خارج شده ام .

بگذار اندكي با خود باشم .

زمان در حال سپري شدن است و من بيهوده گذرش رو به نظاره نشسته ام.

 افسوس میخورم از آنان که چنان مي انديشند گويي همه چيز ميدانند و همگان نادانند .

افسوس میخورم از آنان که  اصل را در سطح میبینند

 گاهي سكوت همه چيز را درست خواهد كرد

بگذار اندكي در خود باشم ....

******************************

معذرت از اونایی که کامنتشون با پست قبلی پاک شد

یکشنبه ششم آبان 1386  توسط نمسیس  |

 

شب سکوت تاریکی

عظمتش زماني آشكار شد كه  آخرين چراغ را خاموش كردم و بعد از آن سكوت بود و سكوت بود و سكوت .

 تاريكي حكمراني ميكرد  ، گويي هيچ چيز وجود نداشت ، تا چشم كار ميكرد سياهي بود . چشمهايم را بستم ، باز بودنشان سودي نداشت ، گوشهايم تمامي احساس من بودند.

 

احساس كردم شب را دوست دارم ، نه براي سكوتش  كه براي تمام بي  خبرييش ، براي تمام نا آگاهيي كه در آن غوطه ور بودم. براي نديدن آن چه نمي خواستم

شب را انتخاب كردم و تو نيز مخالفتي نكرده  بودي . شايد  براي تو نيز سخت بود ، شايد تاريكي به تو نيز آرامش ميداد.

 براي تك تك اين لحظات انديشيده بودم . براي ديدار آخر ناگفته هاي بسيار داشتم .  هيچ گاه قصد نداشتم اندكي از با تو بودن را به هيچ بخشم . اما من ضعيف تر از آن بودم كه مي انديشيدم .اما افسوس كه تاريكي مرا فريفت. شب انچه را از آن وحشت داشتم از من دور کرد.

اشكهايت را نديدم ، نگاهت را درك نكردم و اي كاش تاريكي صدايت را نيز در خود فرو ميبرد .

 آري من شبانه و در اتاقي تاريك با تو بدرود گفتم .....

سه شنبه سی ام مرداد 1386  توسط نمسیس  |

 

فراسوی نادیدنیها

قدر چيزهايي که داريم را نمي دانيم , در زندگي روزمره غرق شده ايم و از موقعيت هايي که داريم درست استفاده نميکنيم . روزها از پس هم ميگذرند و ما ميانديشيم همه چيز همين طور باقي ميماند و آنان که ميدانند زمان همه چيز را عوض ميکند چشمانشان را بر آن ميبندند .  قصد برهم زدن آرامش خود را نداريم و درست زماني به خود مي آيم که دير شده است.
بسيار  بسيارند آنان که قبول نميکنند . آنچه رفته را ميخواهند و بسيار تلاش ميکنند تا حالشان گذشته ي دوست داشتنيشان  شود اما من....
آنچه پيش آمده را ميپذيرم . شايد قسمت اين بوده است و قطعا خداوند اين طور خواسته است و من چقدر به آنچه او بخواهد احترام ميگذرام.
همواره همين طور بوده است اگر چيزي را از دست ميدادم  اگر کاري آن طور که ميخواستم پيش نميرفت و اگر به چيزي جز آنچه ميخواستم ميرسيدم قسمت را احساس ميکردم و طولي نميکشيد که حکمت را درک ميکردم.
 هر روز و هر روز از مسائل بزرگ تا کوچکترين آنها همواره باور داشته ام اگرخوب را از دست میدهم خوب تر را به دست مي آورم و اگر بدي به من روي آورد بدتري در کار نيست .
داستان آن مرد را به خاطر مياورم که يک روز مانند هميشه به موقع سر کارش حاضر نشد . مرد ساعتي را در کنار خيابان با کفشهاي تازه و پاي تاول زده اش سر کله زده بود و درست همان روز محل کار مرد با خاک يکسان شد ..... مرد خيلي زود حکمت را به عينه ديد.
  خداوندا چشمان مرا نيز به روي حقيقت باز کن  احساس میکنم اوضاع آن طور که باید نیست.

 در فراسوی نادیدنیها چیزهایی در جریان است ....
  

سه شنبه نوزدهم تیر 1386  توسط نمسیس  |

 

!!!خوب؟؟؟ بد

 

 

چهره اش هیچ چیز را نشان نمی داد , احساس در او مرده بود...

با چند سوال ابتدایی شروع کردم

چه رنگی را دوست داری؟

-سیاه

چه فصلی را؟

-زمستان

لحن تلخی داشت . امید را در صدایش نمیافتم

پرسیدم چرا؟

-به خاطر شکوهش .به خاطر یک رنگیش. به خاطر سرمایش!!!

. از افرادی که همه چیز را به دید بد نگاه میکردند بیزار بودم . سوالات دیگر را فراموش کردم.

پرسیدم چرا اینقدر غمگین؟

گفت چیزی برای شاد بودن نمیبینم

گفتم سخت میگیری .چیزاهای کوچک را برای خود بزرگ نکن .زندگی آنقدرها که فکر میکنی بد نیست

گفت واقعا این طور فکر میکنی؟

با سر تائید کردم

ادامه داد اما من اینگونه فکر نمیکنم

میگوئی زندگی زیباست , تقدیر بی رحم نیست, سرنوشت بازی عادلانه ای دارد در حالی که من دوستی دارم که تمام عمرش را روی صندلی چرخدار سپری کرده است . او معنای راه رفتن را نمیداند و هیچ گاه  لذت دویدن را تجربه نکرده است .دختری را میشناسم که خواهرش را از دست داد درست در زمانی که داشت معنای زندگی را  می فهمید . پدری را میشناسم که در فقر دست و پا میزند اما تمام فکرش حفظ آبروست و چه سود که بارها در مقابل خواسته های فرزندانش تحقیر گشته . پسری را میشناسم که ناپدریش هیچ گاه جای پدر را برای او پر نکرده است...........

با حرفهایش فریاد میزد  تو هیچ چیز نمیدانی و  من هیچ چیز برای دفاع از گفته هایم  نداشتم .  من صحیح و سالم بودم , پدری داشتم که هیچ گاه از لحاظ  مالی مشکل نداشت , خواهرم شاد تر از هر زمانی در کنارم بود و خوشبختی را در ذره ذره ی وجودم حس میکردم.

سعی نکردم دل داریش بدهم , سعی نکردم از چیزهای خوب بگویم. سعی نکردم او را قانع کنم که اشتباه میکند .هر چه میگفتم خام بود  ِ هر چه میگفتم شعاری بیش نبود پس به او اجازه دادم در تنهایی خود بیندیشد

از او دور شدم و شعری را که ناخود آگاه بر زبانم جاری شده بود زمزمه کردم

و خداوند غضب کرد بر آنان که به او تهمت بیجا بستند

که بگفتند زمین زیبا نیست

زندگی سخت به  ما میگذرد

آسمان تاریک است  ....

پنجشنبه سوم خرداد 1386  توسط نمسیس  |

 

آغاز یک پایان

 

تو  خوب بودی , دیگران خوب بودند, من نیز خوب بودم.

تو شاد بودی و خوب بودی , دیگران شاد بودند و خوب بودند , من شاد بودم و خوب بودم

تو غمگین گشتی و دیگر خوب نبودی, دیگران غمگین گشتند و دیگر خوب نبودند , من غمگین گشتم اما باز هم خوب بودم

خوب بودن جزئی از من بود , من برای خوب بودن زاده شده ام .

تا آنجا که به خاطر می آورم . از همان ابتدا , دو راهی خوب و بد , آغازین روز تشخیص . من نیکی را انتخاب کردم و همواره آن را ترجیح دادم , به یاد نمی آورم کسی را آزرده باشم , به یاد نمی آورم کسی را از خود رانده باشم , به یاد نمی آورم تا به حال قلب کسی را شکسته باشم .لوحه ام صاف است و صاف .

من سعیم را کردام , منی که خوب بودن برایم باید بود  , منی که بسیار به دیگران می اندیشیدم , تفکرها و واکنش های آنان , منی که شخصیتم را دیگران ساختند و من هیچ گاه این را نفهمیدم.

من آنچه آنها میخواستند بودم و حدود را میشناختم , اما کم کم دیدم و به من نشان دادند که خوبی مطلق نیست, خوب بودن همه چیز نیست   ,خوبها را ساده می انگارند . خوبها یکنواختند و از همه بدتر  بدها   محبوبترند.

اکنون من به دنبال روزنه ای برای فرارم , برای بازگشت راه رفته , بازگشت به همان دو راهی و  شروع دوباره . این آغاز یک پایان نیست این بازگشتیست به گذشته

به آنچه خواهد آمد اعتمادی نیست من فقط میدانم از خوب بودن ارضا شده ام

 

 

 

 

پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386  توسط نمسیس  |

 

تغییرات

چند وقتیست می اندیشم ‌, به روزگار نه چندان دور , روزگاری که دوستانم همه شاد بودند . کسی مرگ را نمیخواست  , کسی دیوانه نبود
به زمانی که آنها چشم دیدن همدیگر را داشتند , دوستان دشمن نبودند , ظاهر و باطنشان یکی بود....

ولی افسوس اکنون
همگی بیمارند ....همگی مینالند


من دوستانی دارم که به صد دشمن از آنها التجا بردن


من نفهمیدم فرق دیروز از امروز چه بود
اما یک نفر با من گفت

دوستی ها زمانی بد شد که دوستان دوست تر شدند

پنجشنبه بیست و سوم فروردین 1386  توسط نمسیس  |

 

تنهایی

مدتها پيش بايد به سراغت مي آمد . آن هنگام که فراخوانده بوديش. آن هنگام که همگان فکر ميکردن  همه چيز شوخيست.
آن هنگام که هيچ کس انتظار آمدنش را نمي کشيد , تو چشم به راه ماندي , چشم به در , اما او نيامد
آن هنگام که صداي گريه هايت را همه می شنيدند , خرد شدنت را همه  می ديدند .
خوب به خاطر ندارم چند بار خوانديش , حسابش از دست خودت هم در رفته بود ,در خلوتهای تنهاييت آن هنگام که در مقابل طوفان مشکلات کمر خم کرده بودي
آن هنگام که دوستان و دشمنان موذيانه خنده هاي فتح ميکردند .
و او همچنان از آمدن سر باز ميزد.

خيلي ها گفتند تو نزد او بروي  .گفتی شکسته ام اما نه آن قدر که به سراغش بروم . به او احتياج داشتي اما او بايد خود مي آمد. خداوند بايد او را به آمدن راضي ميکرد و شايد او خداوند را!!!!!

زمان گذشت و گذشت . بديها خوب شدند , تيرگي ها روشن شدند  و افراد چهره عوض کردند . سختي ها از بين رفتند و تو خواستي مجددا روي پاهايت بايستي
و آن هنگام بود که او آمد . درست زماني که آمدنش سودي نداشت , زمانی که از خواندنش دست برداشته بودی

بی احساس با او روبه رو شدی, بهت زده نگاهش کردی .ناباورانه دستان سردش را فشردی , اما او به تو لبخند زد
خوب به یاد دارم به درون خانه راه نمایی اش نکردی او خود داخل شد.
از آن به بعد هر چه بین شما گذشت را کسی نمی داند و آنچه بین شما گفته شد را کسی نشنید  . اما همگان دیدند مرگ از  لحظه ای که از خانه ات بیرون آمد  همواره در کنارت بود تا هر وقت خواندیش اجابت کند........

 

 

جمعه هفدهم فروردین 1386  توسط نمسیس  |

 

THE LAST

 

همواره همین طور بوده . از چند روز قبل شروع می شود . از چهارشنبه ی آخر سال و از آنجاست که شروع میکنم به شمردن . آخرین چهارشنبه , آخرین پنجشنبه , آخرین جمعه .........

آخرین قرار , آخرین دیدار , آخرین صحبت ها

جلوتر می روم و کودکانه تر می شود

آخرین روزها , آخرین صبحانه , آخرین شام , آخرین دقایق , آخرین ثانیه ها ...........

و آه که چه احساس بدیست وقتی میدانم این ها آخرینند و چقدر این آخرین ها غمناکند . اما درست چند ثانیه بعد همه چیز عوض میشود .

اولین ثانیه ها , اولین دقایق , اولین ساعات , اولین روز..........

و وای که چقدر این اولین ها در برابر ان آخرین ها بیهوده اند

همواره چنین بوده و خواهد بود . آنچه از دست می رود عزیز تر است

تفاوتی بین اولین و آخرین نیست اما باز صدایی به من میگوید این آخرین پست سال 85 ات بود

 

دوستان عزیز سال نوتون مبارک و بیاید این بار درخواستهای کوچکی داشته باشیم در آستانه ی تحویل سال تا تلافی شود تمام آن خواسته های بزرگ و بی جواب سالیان قبل

 

دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385  توسط نمسیس  |

 

شکلات


با يك شكلات شروع شد . من يك شكلات گذاشتم كف دستش . او هم يك شكلات گذاشتم توي دستم . من بچه بودم ، او هم بچه بود . سرم را بالا كردم . سرش را بالا كرد . ديد كه مرا مي شناسد . خنديدم . گفت : « دوستيم ؟» گفتم :«دوست دوست» گفت :«تا كجا ؟» گفتم :« دوستي كه تا ندارد » گفت :«تا مرگ؟» خنديدم و گفتم :«من كه گفتم تا ندارد» گفت :«باشد ، تا پس از مرگ» گفتم :«نه ،نه،گفتم كه تا ندارد». گفت : «قبول ، تا آن جا كه همه دوباره زنده مي شود ، يعني زندگي پس از مرگ. باز هم با هم دوستيم. تا بهشت ، تا جهنم ، تا هر جا كه باشد من و تو با هم دوستيم .» خنديدم و گفتم :«تو برايش تا هر كجا كه دلت مي خواهد يك تا بگذار . اصلأ يك تا بكش از سر اين دنيا تا آن دنيا . اما من اصلأ تا نمي گذارم » نگاهم كرد . نگاهش كردم . باور نمي كرد .مي دانستم . او مي خواست حتمأ دوستي مان تا داشته باشد . دوستي بدون تا را نمي فهميد .
×××
گفت : «بيا براي دوستي مان يك نشانه بگذاريم» . گفتم :«باشد . تو بگذار» . گفت :«شكلات . هر بار كه همديگر را مي بينيم يك شكلات مال تو و يكي مال من ، باشد ؟» گفتم :«باشد»
هر بار يك شكلات مي گذاشتم توي دستش ، او هم يك شكلات توي دست من . باز همديگر را نگاه مي كرديم . يعني كه دوستيم . دوست دوست . من تندي شكلاتم را باز مي كردم و مي گذاشتم توي دهانم و تند تند آن را مي مكيدم . مي گفت :«شكمو ! تو دوست شكمويي هستي » و شكلاتش را مي گذاشت توي يك صندوق كوچولوي قشنگ . مي گفتم «بخورش» مي گفت :«تمام مي شود. مي خواهم تمام نشود. مي خواهم براي هميشه بماند»
صندوقش پر از شكلات شده بود . هيچ كدامش را نمي خورد . من همه اش را خورده بودم . گفتم : «اگر يك روز شكلات هايت را مورچه ها بخورند يا كرم ها ، آن وقت چه كار مي كني؟» گفت :«مواظبشان هستم » مي گفت «مي خواهم تا موقعي كه دوست هستيم » و من شكلات را مي گذاشتم توي دهانم و مي گفتم :«نه ، نه ، تا ندارد . دوستي كه تا ندارد.»
×××
يك سال ، دو سال ، چهار سال ، هفت سال ، ده سال و بيست سال شده است . او بزرگ شده است . من بزرگ شده ام . من همه شكلات ها را خورده ام . او همه شكلات ها را نگه داشته است . او آمده است امشب تا خداحافظي كند . مي خواهد برود آن دور دورها . مي گويد «مي روم ، اما زود برمي گردم» . من مي دانم ، مي رود و بر نمي گردد .يادش رفت به من شكلات بدهد . من يادم نرفت . يك شكلات گذاشتم كف دستش . گفتم «اين براي خوردن» يك شكلات هم گذاشتم كف آن دستش :«اين هم آخرين شكلات براي صندوق كوچكت» . يادش رفته بود كه صندوقي دارد براي شكلات هايش . هر دو را خورد . خنديدم . مي دانستم دوستي من «تا» ندارد . مثل هميشه . خوب شد همه شكلات هايم را خوردم . اما او هيچ كدامشان را نخورد . حالا با يك صندوق پر از شكلات نخورده چه خواهد كرد ؟؟
 
نويسنده : زري نعيمي



*************************************



یک داستان کوتاه که خودم خیلی خوشم اومد , یک بار هم بزارین یک چیز از کس دیگه اینجا بزنم .
یک جورایی با پسره حال کردم شاید خودم شبیهش باشم .

پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385  توسط نمسیس  |

 

دیگران

 

قطار با سرعت به راهش ادامه میداد و ما همگی مسافران آن بودیم , هر یک در کوپه ای جداگانه.

گاه گداری قطار می ایستاد و عده ای سوار میشدند و صد البته عده ای پیاده

به تدریج با هم آشنا شدیم . من با تو , تو با او , او با دیگران و دیگران با من

همه با هم دوست بودیم , به هم سر میزدیم , از دیدن هم شاد می گشتیم و آنقدر پیش رفتیم که یکدیگر را به کوپه ی همدیگر دعوت کردیم

از همان ابتدا بود که فهمیدم کوپه ی من از بقیه شلوغ تر است و من شلوغی را بسیار دوست می داشتم. زمان گذشت و همه چیز خوب بود تا اینکه هر کدام از شما از من خواستید تنها شما را بخوانم و من دوست نداشتم این گونه باشد.

همگی مرا دوست داشتید و من نیز همه ی شما را دوست داشتم , شما من را فقط برای خود میخواستید و من همه ی شما را برای خود میخواستم.

و در این بین قطار با سرعت پیش میرفت

دوست نداشتم کوپه ای دو نفره داشته باشم . کوپه ی من برای تمام شما جا داشت اما این را نفهمیدید و من نا امیدانه شما را نگاه میکردم که چگونه برای از هم پیشی گرفتن تلاش می کردید

از آن زمان تا کنون قطار بارها ایستاده است و افراد بسیاری جمع ما را ترک کرده اند اما شما هنوز هستید, شما از قطار پیاده نشده اید اما دیگر سراغ من هم نیامدید . کوپه های اطراف همه شلوغ بودند , صدای خنده ی شما را می شنیدم اما شما صدای گریه های من را نه . غریبه ها از راه رسیدند و شما را با خود بردند و منی که همه ی شما را دوست داشتم تنها ماندم.

ای کاش قطار می ایستاد تا من پیاده شوم

 

 

شنبه دوازدهم اسفند 1385  توسط نمسیس  |

 

درخواست

من بودم و تو بودی و یک بیابان ...... نه صبر کن او هم بود. تا چشم کار می کرد مردم بودند.
اندکی جلوتر رفتیم , از یکی پرسیدم اینجا چه خبر است
گفت روز بخشش خداوندیست , روز رحمت , هر آنچه می خواهی بر آورده خواهد شد
گفتم هر آنچه؟
گفت آری اما تنها یک خواسته
مردم به صف ایستاده بودند ,صف طویلی بود تا بی انتها رفته . ما نیز به صف پیوستیم
اول تو بعد من بعد او
اندکی بعد او لب به سخن گشود . از خود گفت , از کرده ها و نکرده هایش , از داشته ها و نداشته هایش , از خواسته و نخواسته هایش
و من فقط گوش می کردم بدون آن که به درستی و نادرستی گفته هایش شک کنم . من گوش کردم .... مثل گذشته ...... مثل همیشه
و باز آن حس آشنا بازگشت ... چیزی بین ترحم و محبت .... خود نیز درست نمی دانم و من دیگر به خود نیاندیشیدم
جای خود را به او دادم برای زودتر به خواسته رسیدنش
شدیم تو او من
این که چقدر گذشت را نمی دانم که نوبت به تو رسید , سپس او رفت و در آخر من
از من پرسیدند از خداوند چه میخواهی
و من تو را خواستم . چیزی که از ابتدا می دانستم , بر خلاف آنان که بارها خواسته هایشان در امتداد صف تغییر کرد
آنان گفتند انچه میخواهی از آن دیگریست و با دست او را نشان دادند
گفتند چیز دیگری بخواه
اما من بی آن که کلمه ای بگوئم از آنجا دور شدم و به سمت تو آمدم
پرسیدم تو چه خواستی
گفتی یک دوست
گفتم هر دوستی؟
خندیدی و گفتی فقط یک دوست
او آمد و تو را با خود برد و من ماندم و یک بیابان و یک حس غریب

پنجشنبه سوم اسفند 1385  توسط نمسیس  |

 

after time


دانه دانه شن ها میریزند , زمان در حال سپری شدن است.
ثانیه ها در هوا معلقند و روزها از پس هم میگذرند و شما بیهوده به طلوع و غروب خورشید می نگرید.


.....دانه دانه شن ها میریزند.

دیروز را فدای امروز و امروز را فدای فردا میکنید . شما قومی هستید زمان را به فراموشی سپرده , شما مردمان زمان حالید


و زمان در حال سپری شدن است .

به خود آیید من چیزهایی می دانم که شما نمی دانید آینده ی شما آینده ی تاریکیست
من فردای شما را دیده ام , من فرستاده ی زمان بعدم , من در ورای زمان زندگی میکنم


و همچنان شن ها میریزند

بیاید و زمان را درک کنید , زمان تسکین دهنده ی دردهاست . به زمان اعتماد کن زمان شعبده بازیست که هر آن تو را به شگفتی وا میدارد . زمان  اکنون از آن شماست اما فردا.......


ساعت شنی از حرکت ایستاد...

 

 



پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385  توسط نمسیس  |

 

فاصله

چشمانم را بستم و از دنیای خویش جدا شدم , دنیا آرامی که تا به حال به آن بالیده بودم . به جایی رفتم که زمان تابع مکان بود .
پاسی از شب رفته بود و برف آهسته میبارید و من خاموش و فارغ از تشویش نرم نرمک راه میرفتم , خوب یادم نیست تا کجاها رفته بودم ... خوب یادم نیست که ناگهان تو را دیدم , در کنار تخته سنگی نیم بر ساحل فتاده نیم دیگر در آب .
چند گام به سویت برداشتم اما تو چند گام به عقب برداشتی .... دوباره سعی کردم اما باز هم تو..... یک گام من یک گام تو
نگاهت کردم . لبخند زدی و گفتی یک بازیست . فاصله باید حفظ شود , درست نه فوت و سه اینچ

گفتم ولی آخر من.....
گفتی شرایط را درک کن

راه آمده را برگشتم , برای رهایی , دور شدن , راندن محدودیت ها, برای بازگشت به دنیای آرامم
از پشت سر گفتی قبل از این که به ندای قلبت گوش کنی فکر کن و جای پایت را برای یافتن شروعی دوباره دنبال کن

چند صد متر آن طرفتر برف همه چیز را پوشانده بود . صدایی از پشت پرسید جای پاهای تو را هم برف پوشاندست؟
به عقب نگاه کردم . تو آنجا بودی در نه فوت و سه اینچیم
خندیدم و گفتم بازی قشنگیست , فاصله را حفظ کن ...
آرام گفتی مرا دنبال کن راه را بلدم





هوم.... این یک پست معنا گراست .. خیلی سعی کردم خوب درش بیارم ولی نشد

دوست دارم بدونم هر کس چه برداشتی از این متن کرده  و آیا کسی منظور اصلی منو فهمیده یا نه

جمعه ششم بهمن 1385  توسط نمسیس  |

 

بازی یلدایی

 

 

 

این کارا چیه آخه؟ ولی چون من برای دوستان ارزش قائل هستم خوب مینویسم

 

1: از این که جلوی یک جمع صحبت کنم خیلی بدم مییاد شایدم میترسم نمیدونم کلا هیچ وقت دوست ندارم کانون توجه باشم و ملت منو نگاه کنن مثلا اگه یک جایی فیلمبرداریی چیزی هم باشه همیشه راهم رو کج میکنم یک وقت تو دوربین نیفتم

 

2: از دعوا کردن به شدت بدم می یاد به نظرم یکی از بی کلاس ترین کار هاست  برای همین فکر نکنم کلا توی عمرا به اندازه ی انگشتان دست دعوا کرده باشم  عاقل هیچ وقت از این وحشی بازیا در نمیاره

 

3: از این که ازم تعریف کنن خیلی خوشم مییاد بعضی وقتها از عمد یک کاری میکنم طرف تعریف کنه ولی بعضی وقتا  اوضاع یک جوری پیش میره بعدش پشیمون میشم

 

4:به کسی که باهاش صمیمی هستم خیلی اعتماد میکنم  البته تا حالا  سر این موضوع به مشکلی برنخوردم

 

5:زیاد تو رو در بایستی قرار میگیرم و یک کارایی که دوست ندارم رو به خاطر دوستام انجام میدم

 

6: خیلی بد غذام و تقریبا از نصف غذاها خوشم نمییاد

 

چه معنی داره چیزی که تا حالا نگفتیم رو بگیم خوب حتما نمیتونستیم بگیم که نگفتیم دیگه

 

از اونجایی که همه ی اونایی که میشناسم توی بازی شکرت کردن پس من اسم کسی رو نمینویسم

 

 

خوب وبلاگ قبلیم  به دیار باقی شتافت بعد از یک وقفه( منتظر بودم قالب بسازن برام) دوباره شروع میکنم

جا داره از دوستانم محمد و حمید که زحمت ساخت قالب رو کشیدن تشکر کنم  

 

پنجشنبه بیست و هشتم دی 1385  توسط نمسیس  |

 

 

 

 

runner
Sunshine
once again
dying in the sun
Eyes Wide Shut
New year has come
As you wish
birth
دری وری
snow

 

آبان 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
اردیبهشت 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
آذر 1386
آبان 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385

 

نمسیس
هزارچهره

 

myself
کمدی الهی
Musical wishes
خراش های عشق
ferro
Miss September
دنياي رنگارنگ
dreamer
بارقه های شفق
لونه جغد نادون
بیتا
یک منحنی بسته
کلید
دری وری
دل نامه
از هر دری سخنی
devil
میعاد در لجن
Kidnapped
فریاد سکوت
hghglobvil

 

 

RSS 2.0