تبليغاتX
aftertime
aftertime



دری وری

از فاصله ها حرف نميزنم ... از فاصله‌اي كه گرفتم حرف ميزنم ...
از اينكه وقتي نوشته‌هاي قبليه اينجامو ميخونم قاه‌قاه ميخندم!
همين بس كه همين آخريا با اسم مستعار كامنت داده بود كه بروبابا با اين نوشته هات ... همونقدر اميدي هم كه داشت شايد يه چيزه جالبي بخونه پريد!
دري وري زياد ميگم ... ولي زياده گويي نميكنم ... پاييز(پادشاه فصل ها)، رفت و من چرا چسبيده‌م ... ؟!
اينجارو خيلي دوست دارم و براي همينه كه نميخوام اين لكه‌ها به بيغوله ببرنش! ... بهترين آرزوهارو ميكنم براي دوستم ... نمسيس ... و اينكه خيلي دوست دارم.
نقطه سر ِ خط

پنجشنبه پنجم دی 1387  توسط هزارچهره  |

 

عروسك ؟!

عروسك بود. نميفهميد. احساس نداشت.
هر چه داشت از من بود، احساسم دليل وجودش بود.

ميخواستم او را بيرون بيندازم. احساس نداشت. نميفهميد.
دليل داشتم كه او را بيرون بيندازم. حق من بود كه براي هردويمان تصميم بگيرم.
اما او را در آغوشم فشردم و به او گفتم چرا او را بيرون ميندازم.

...

احساس نداشت؟ نميفهميد؟ انرژي نداشت؟ بدون من هيچ بود؟
ميخواستم بروم. دليل داشتم براي رفتنم. حق من بود كه براي هردويمان تصميم بگيرم؟
رفتم و برايش نگفتم دليل رفتنم را.
 

جمعه دهم خرداد 1387  توسط هزارچهره  |

 

دوست غم

مي‌گريستم و مي‌گريست ...
عظيم بود ... ديوار را مي‌گويم ... چند روزي از كلنگ احداثش مي‌گذشت. در هياهويي كه ديوار برپا كرده بود، من و او نقطه كوچكي بوديم  ... با هم كار مي‌كرديم ... او شن و سيمان مي‌آورد و من شن و سيمان مخلوط ميكردم ... كار ميكرديم و مي‌گريستيم ...
از اشغال كشورمان، از ستم به مردممان، از بدبختي خودمان كه از تنگي زندگي در ساخت ديواري كه شهرمان را دو نيم ميكرد دست داشتيم؛ ناراحت بوديم ... اما اشكمان براي اينها نبود ...

او ميگفت براي آن شش سال جنگ گريه ميكنيم  ... براي آن‌همه آدم كه قهرمان –البته او قهرمانِ من را جور ديگري و با نفرت مي‌ناميد- كشته بودشان ... براي آن‌همه خودخواهي و جاه طلبي ِ قهرمان ... حتي براي محاكمه نشدن ِ قهرمان ...
گاه مرا بغل مي‌كرد و خدارا شكر، كه همدمي براي خود دارد –من را ميگفت-  ... دوستي دارد كه او را ميفهمد ... شخصي كه در كنار او گريه مي‌كند ...

راست ميگفت ... او را درك مي‌كردم ... احساساتش –كه طفل افكارش بودند- زياد پيچيده نبود ... مثل همه‌ي احساسات ديگر به راحتي درك ميشد ...
راست ميگفت ... در كنار او گريه ميكردم ... براي قهرمانم گريه ميكردم ... براي قهرماني كه قهرمان‌ترين بود ... برنامه‌هايش پيش ميرفت ... فكر ميكرد از آن كشور شكست خورده ... اما آن هنگام كه خود را پايان بخشيد، ميدانست كه از هزارچهره‌شكست خورده. قهرمان در پي مطلق بود ... تاريخ را ديده بود ... همه را ديده بود ... همه چيز –جز رسالتش- ميگفت كه نمي‌شود! يكدست بودن، يك چيز بودن، ممكن نيست ... شايد به اين دليل شروع كرد كه بفهماند مطلقي نيست. پيش رفت ... همه چيز با او هم‌سو شد ... هيچ چيز در مقابلش سربرنياورد ...
گريه ميكردم ... براي قهرمانم گريه ميكردم ... براي قهرماني كه نخواست از قفسي به قفس ديگر بپرد، خواست قفس را بشكند ... خواست قانون را، هزارچهرگي را بشكند ... براي قهرمانم كه فهميد چه ميخواست و چرا ميخواست و نبايد ميخواست ... خود را نكشت كه نبايد ميخواست، خود را كشت تا شايد در پي آن مطلقي را ببيند ...

رفت ... و اينجا من هستم و او –دوستم- كه در كنار هم گريه ميكنيم ... او نميداند چرا گريه ميكنم ... اما خوشحال است كه در كنارش گريه ميكنم ... مهم نيست ... دوستي را هنگام شادي خواهم يافت ...
به دوستم كه مي‌انديشم، يادم مي‌آيد آن دست‌نوشته را كه شخصي سخن ميگفت ... ميگفت، تعجب ميكنم از مردمان ِ زير ِ بار ظلمي كه ميگريند براي حسين ِ آزاده ... نميشناسمش –حسين را- ...

به ديوار مينگرم ... همچنان ميگريم براي قهرمان، كه برلينش را دو نيم كردند ... قهرمان جاودانه ... هيتلر ...

 

دوشنبه هشتم بهمن 1386  توسط هزارچهره  |

 

زندگی ِ برتر

بيرون ميروم ... چيزی ميابم ... به خانه می آورم ... ميخورم ... ميخوابم ... بيرون ميروم ...
روزهايی ميشود كه چيزی نميابم ... شخصی ست كه در اين مواقع به من كمك ميكند ...
ادامه ميدهم ... از ديگران كمك ميگيرم و زندگی ميكنم ...
دو بشر از كنارم رد ميشوند ... پدری ست كه به پسرش ميگويد مثل من نباشد ... ميگويد كه آدم نبايد محتاج ديگری باشد ...
ميگذرند و می روند ... می انديشم كه دوست ندارم محتاج باشم ... كوله بارم را برميدارم و حركت ميكنم ...

سالهاست كه اينجا را يافته ام ... نقطه ای ست در گوشه ی جهان ... من هستم و طبيعت ... احتياجاتم را فراهم آورده ام ... به اطراف ميروم ... آنچه را كه فراهم آورده ام برميچينم ... به خانه می آورم ... ميخورم ... ميخوابم ... به اطراف ميروم ...
ميگذرانم ... مستقل هستم و زندگی ميكنم ...
دو بشر از كنارم رد ميشوند ... دختری ست كه به مادرش ميگويد چه خوب است كه آدم اينگونه باشد ... مادر فوراً ميگويد نه ... ميگويد كه خوب نيست ... ميگويد اينجوری هيچ فايده ای به هيچ كس نميرسد ... ميگويد انگار كه اصلاً همچين كسی وجود ندارد ...
ميگذرند و می روند ... می انديشم كه ميخواهم فايده ای داشته باشم ... آنجا را رها ميكنم و حركت ميكنم ...

در جايی شلوغ و پر رفت و آمد ساكن هستم ... بيرون ميروم ... چيزی ميابم ... به خانه می آورم ... ميخورم ... ميخوابم ... بيرون ميروم ...
افرادی هستند كه گاهی چيزی را نميابند تا بگذرانند ... از احوالشان جويا ميشوم و به آنها كمك ميكنم ...
ادامه ميدهم ... به ديگران كمك ميكنم و زندگی ميكنم ...
دو بشر از كنارم رد ميشوند ... پسر جوانيست كه به هم سن خود ميگويد اينگونه خيلی خوب است ... ميگويد اون نيز ميخواهد به ديگران كمك كند ...
پسر ديگر ميگويد نه ... ميگويد اينجوری افرادی به وجود می آيند كه به كمك نياز دارند ... ميگويد كه اگر كسی كمك نكند، كسانی هم نيستند كه كمك بگيرند و محتاج بودن نابود ميشود ...
ميگذرند و ميروند ... می انديشم كه دوست ندارم محتاج بودن را رواج دهم ... كوله بارم را برميدارم ...
سرگدانم ... نميدانم چكار بكنم ... نميدانم به كجا بروم ...

از كنار دو بشر عبور ميكنم ... احوالم را زير لب زمزمه ميكنم و آن دو را ميبينم كه دست در دست هم به يكديگر مينگرند ...
ميگذرم ... ميشنوم كه پسرك جوان به دخترك ميگويد اين را ببين ... در مورد من حرف ميزند ... ميگويد كه برايش عجيب است كه من به اين چيزها فكر ميكنم ... دخترك هم ميگويد كه تعجب كرده است ... ميگويد كه اصلاً معنی ندارد ... پسرك تاييد ميكند ... ميگويد كه به جز دخترك به چيز ديگری فكر نميكند ... دخترك با بوسه ای بر گونه پسرك حرف او را تاييد ميكند ... ميگويد تا آنها با هم هستند هيچ چيز مهم نيست ...

فرياد ميزنم ... فرياد ميزنم و به انديشيدن لعنت ميفرستم ...
اما ... نميتوانم نينديشم ...
به چيزهايی كه شنيده ام می انديشم ... می انديشم ... گاهی پسرك محتاج است ... دخترك به او كمك ميكند ... گاهی دخترك محتاج است ... پسرك به او كمك ميكند ... آن دو در كنار هم از همه چيز و همه كس مستقل هستند ...

پنجشنبه هفدهم خرداد 1386  توسط هزارچهره  |

 

من و او ... با هم

كتابچه ای هستم ... در جاده ای طولانی ...
از كنار كتابچه هايی رد ميشوم ... و كتابچه هایی از كنارم عبور ميكنند ...
در جاده به سمت بالا در حركت هستم ...
نميدانم چرا حركت ميكنم ... شايد چون نميدانم چه كار ديگری ميتوانم انجام دهم ...
نميدام چرا به بالای جاده ميروم ... شايد چون ديگران را ميبينم كه به آن بالا ميروند ...
در راه به كتابچه ای برميخورم ...
با من هم صحبت ميشود ... ميگويد از اينكه كتابچه های ديگر را بخواند لذت ميبرد ... با او هم صحبت ميشوم ... خودم را در اختيارش ميگذارم تا بخواند و لذت ببرد ...
او مرا ميخواند، و گاهی من او را ... با هم و در كنار هم به بالای جاده در حركت هستيم ...
هرگز تا به اين حد سرخوش نبوده ام ... به بالا ميرويم و او همچنان من را ميخواند ... گاهی نيز من خودم را برای او ميخوانم ... غطلهايم را با هم تصحيح ميكنيم ... هر لحظه كتابچه ای ارزشمندتر ميشوم ...
ميرويم و ميرويم ...
"دوستت دارم"
من را ميخوانْد كه به اين عبارت رسيد ...
جهت حركتش را عوض كرد ... همچنان بالا ميرفت اما در جهتی ديگر ... به من خيره بود و از من دور ميشد ...
نگاهش را برگرداند ... حس كردم زير لب ميگفت من هم دوستت دارم ...
ايستادم ... توان حركت را نداشتم ... انديشيدم كه او من را ميخوانده تا به اين كلمه برسد ...
افتادم و به پايين سر خوردم ... برايم مهم نبود ...
چشمانم را باز كردم ... همچنان به پايين سر ميخوردم ... تقلايی كردم ... دستم را به شاخه ای گرفتم و از حركت ايستادم ...
ميخواستم ببينم چه بر سرم آمده ... به خود نگريستم ... كمی از خود خواندم ...
"دوستت دارم" ... "پايان" ...
او من را نخوانده بود تا به اين عبارت برسد ... من تمام شده بودم ... او رفته بود كتابچه ی ديگری را برای خواندن و لذت بردن بيابد ...
گويی شاخه خود را كنار كشيد و باز به پايين سر خوردم ...
بلند شدم ... ايستادم و به اطراف نگريستم ...
كتابچه ای من را بلند كرده بود ...
به بالا ميرفت ... گفت با او همسفر شوم ...
نفهميدم چه در او بود ... توانی در من دوانده شد ... ميتوانستم تا ميخواهم به بالا حركت كنم ... با هم و در كنار هم به بالا در حركت شديم ...
ميگويد كه از خواندن كتابچه های ديگر بسيار لذت ميبرد ... غم مرا ميگيرد ... او مرا سرخوشی بخشيده ... اما هنوز غمی دارم ... غم تمام شدنم ... اينبار هم او ميرود ...
راه زيادي را طی كرده ايم ... خودم را برايش ميخوانم ... ناگهان هر چه غم دارم بر من می ريزد ... ديگر نميخوانم ... نميخواهم برود ...
حسی من را وادار ميكرد كه بخوان ... برايش خواندم ...
"دوستت دارم"
من را رها كرد و در جهتی ديگر رو به بالا در حركت شد ... به من خيره بود و از من دور ميشد ...
به دفعه پيش انديشيدم ... تا به اينجا پيش آمده بودم و تمام شده بودم ...
اينبار نبايد آنگونه ميشد ... جهتم را عوض كردم ...
"فصل بعد"
من تمام نشده بودم ...

پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386  توسط هزارچهره  |

 

گل آفتابگردان

از همه جا خسته، به باغی رسيدم ...
باغ را از نظر ميگذراندم ... ناگهان دلم فرو ريخت ...
اين چه بود كه همچون بادی وزيد و غبارهای خستگی ام را پاك كرد و به دوردستها برد؟ ...
نيمه ديگر روحم را در ميان باغ احساس كردم ... اين يك گل آفتابگردان بود ... اين متعلق به من بود ...
صدايش كردم، توجهی نكرد ... خودم را به پايش انداختم، اما او فقط به بالا خيره بود ... جلوی چشمانش ايستادم، اما انگار كه من نبودم نگاهش از من عبور ميكرد و همچنان به جايی خيره بود ...
گريه كردم ...
گل آفتابگردان خستگی را از من رهانيده، اما غمی را در دلم جانشين كرده بود ...
نگاهش را دنبال كردم ... نگاهش به ابری ميرسيد، اما انگار ابری وجود نداشت ... نگاهش از ابر عبور ميكرد ...
او به چيز ديگری خيره بود ... انتهای نگاهش را گرفتم ... چيزی آنجا بود ...
خورشيد ...
گل آفتابگردان من، خورشيد را متعلق به خود ميدانست ... او براي خورشيد گريه ميكرد ...
خورشيد رفت و شب شد ... ديگر گل آفتابگردان من به جايی خيره نبود ... او پايين را نگاه ميكرد ...
خوشحال شدم و صدايش كردم ... همچنان نگاهش پايين بود ... جلوی چشمانش و در امتداد نگاهش ايستادم ... چشمانش را بست ...
او من را نمیديد ...
فقط خورشيد را چشم در راه بود ...
به گل آفتابگردانم خيره بودم كه ناگهان نگاهش را بالا گرفت و به من خيره شد!! ... نه! ... او من را نگاه نمی كرد، خورشيد از انتهای جايی كه من نشسته بودم، در افق، داشت بيرون می آمد ...
همچنان براي گل آفتابگردانم گريه ميكردم ...
گل آفتابگردان من همچنان برای خورشيد گريه ميكرد ...
غمگين، به آسمان نگريستم ... خورشيد را در ميان آسمان ديدم ...
خورشيد به من خيره بود ...
به خورشيد خيره شدم ...
اشكانش را پاك كرد ...
خورشيد تا به امروز برای من گريه ميكرد ...

چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386  توسط هزارچهره  |

 

 

 

 

runner
Sunshine
once again
dying in the sun
Eyes Wide Shut
New year has come
As you wish
birth
دری وری
snow

 

آبان 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
اردیبهشت 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
آذر 1386
آبان 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385

 

نمسیس
هزارچهره

 

myself
کمدی الهی
Musical wishes
خراش های عشق
ferro
Miss September
دنياي رنگارنگ
dreamer
بارقه های شفق
لونه جغد نادون
بیتا
یک منحنی بسته
کلید
دری وری
دل نامه
از هر دری سخنی
devil
میعاد در لجن
Kidnapped
فریاد سکوت
hghglobvil

 

 

RSS 2.0