|
عروسك بود. نميفهميد. احساس نداشت. هر چه داشت از من بود، احساسم دليل وجودش بود.
ميخواستم او را بيرون بيندازم. احساس نداشت. نميفهميد. دليل داشتم كه او را بيرون بيندازم. حق من بود كه براي هردويمان تصميم بگيرم. اما او را در آغوشم فشردم و به او گفتم چرا او را بيرون ميندازم.
...
احساس نداشت؟ نميفهميد؟ انرژي نداشت؟ بدون من هيچ بود؟ ميخواستم بروم. دليل داشتم براي رفتنم. حق من بود كه براي هردويمان تصميم بگيرم؟ رفتم و برايش نگفتم دليل رفتنم را. |