من در
خراباتیزندگی میکنم که مردمش افسوس
میخورند برای گذشته ای که گذشته و آینده ای که هنوز نیامده و شاید هرگز نیاید.
مردمی دارد که به گمانم در تنهایی هایشان بسیار گریه میکنندو بسیاردوست می دارند این گونه بودن را که پیله هایشان را محکمتر کنند
، خلوتهایشان را طولانی تر کنند ، دوستانشان را برگزیده تر کنند . به سرعت در این راه پیش روند و به اکراه آورند دست از بغل بیرون اگر دست
محبت سویشان یازی .
اینان دستهای خود را به سینه می فشارند ،
گاردهایشان همیشه بسته اس ، همواره پیش میگیرند که پس نیفتند . تیغ می کشند که زخم
نخورند ، این جماعت عکس خود در آینه می شکنند .
دیدارهایشان
با یک سلام آغاز و با یک خداحافظ پایان می یابد ، شاید در آن میان برای برای تنوع
یکدیگر را نیز متهم کنند .این مردمان همان هایی هستند که می پندارند اگر به خوبی
دیروز باشند در ورطه ی تکرار افتاده اند .
در این
خرابات شیشه ها زود می شکند مانند دل
ساکنانش و دیوارها زود فرو میریزدهمچون آبرویمردمانش. اینجا داستانهای زیادی در
پس هم می گویندو زود فراموش می شونددوستی ها در پس چهره ی مصلحت ها .
این
خرابات زمانی سبز بود ، زمانی نه چندان دور ، اما خیلی زود زرد شد ،خیلی زود خشکید و من دیگر به بعد آن نمی اندیشم . اینان
را به حال خود رها میکنم ، بگذار باقی مانده ی این دیوارها نیز فرو بریزد ، اما یک
چیز هنوز مرا آزار میدهد که من و یا شاید ما ( چون هستند کسانی در بین آنان که
میدانم اصل را فراموش نکرده اند تا فرع
آنان را بازی دهد) خواهیم نشویم همرنگ ، رسوای جماعت شیم؟